تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

در بیمارستان، بچه ی یکی از پرسنل کاردکس تخت های بخش رو می شمره:

_ وان، تو، تری، ... ، ایلون، تو اِلو ، اِه... پس ترتین کو؟

مادر:عزیزم؛ ترتین نحسه!

_یعنی چی؟

مادر: یعنی اصلا تخت شماره سیزده نداریم.

کودک ادامه می دهد: خب؛فورتین، فیفتین،...

_به مادرش می گم: شما واقعا معتقدید سیزده نحسه؟

مادر: نه؛ ولی وقتی همراه مریض می یاد می گه من نمی خوام مریضم رو تخت شماره سیزده بستری بشه، من چی کار باید بکنم؟

_ اینم حرفیه.ولی حالا تنها راهش اینه که تخت شماره سیزده نداشته باشید؟

مادر:خب جراحی قلبه و نگرانیش.فکر کردیم بهتره دیگه این یکی، فکرشونو مشغول نکنه.

_چه عرض کنم؟!

 

دارم فکر می کنم اون مریضی که رو تخت چهارده خوابیده، عجب کلاه گشادی سرش گذاشتنا! به هر حال روی سیزدهمین تخت بیمارستان خوابیده!

عجب؛ ما هم با چه چیزایی دلمون آروم می گیره...

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 12:6  توسط مرجان  | 

روبروی مانیتور می شینم. بخارهایی که از لیوان چای بلند می شه،خیالمو راحت می کنه که هنوز قوانین فیزیک سر جای خودشون باقین: هوای گرم، سبکه و بالا میره؛ هوای سرد و سنگین، جای اونو می گیره.

این روزها بازار نویسندگیم کساد شده. زل می زنم به تابلوی روی دیوار. هااااا فهمیدم! چطوره همین تابلو رو توصیف کنم؟ میگن کاچی به از هیچی.

اصل این تابلو اگه گفتید کجا نصب بوده؟ به دیوار منزل پروفسور حسابی.

از دور که نگاه می کنید، اسکلتی از صورت یک انسان رو می بینید! نزدیک که می شید، زن زیبایی رو می بینید که روبروی میز آینه ی اتاقش نشسته و انواع عطر و ادکلن و ...! روی میزش چیده شده.

یاد قسمتی از نظریه ی نسبیت عام می افتم: همیشه ناظری درست می بینه که داره از بیرون به قضیه نگاه می کنه.«فیزیک چی ها بهش می گن: ناظر آزمایشگاه»

و بعد یاد پستی افتادم که یک بلاگر، توی وبلاگش گذاشته بود؛ با این مضمون: گاهی لازمه که برای درک بهتر یه چیز، کمی از اون فاصله بگیری...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 1:35  توسط مرجان  | 

 دوباره شیطنت شب های امتحان به سراغم آمده؛ دوباره التماس :بریم برف بازی ؟ شکلات گاوی می خری؟عروسکمو کجا گذاشتی؟ بلند بلند می خواند:دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده.کی دیده؟

مرجان،کناری بایست؛ بی هیچ شکایتی، کودکیت را تماشا کن.سال ها انتظار هم آغوشی تو رامی کشید. وقتی که آمدی،  سویت شتافت؛ مقابلت ایستاد،به امید نوازشی.  به مقابلت نگاه می کردی. او را نمی دیدی. افسوس. تو دیگر بزرگ شده ای؛ بزرگ.آنقدر بزرگ که می توانی در خیابان ها ویراژ دهی و هر صبح برای خودت تکرار کنی:این گدای کور خیابان انقلاب، یک شارلاتان واقعیست.و هر روز از این کشف بزرگ بر خود می بالی.تو بزرگ شده ای؛ بزرگ.

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 1:57  توسط مرجان  | 

چشم ها را می بندم.آرام، آرام روی خودم قدم می زنم.می شنوی؟صدای شکستن من است؛ و ناله های بی فریادم. حالا بگو چند قدم دیگر تا رسیدن باقیست؟

صدایی آمد:باز کن؛ چشم ها را باز کن. به شیوه ی پدر، به شیوه ی پسر.و بعد ادامه بده، در حالی که قدم می زنی: انّ مع العسر یسری... انّ مع العسر یسری... انّ مع العسر یسری...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 18:52  توسط مرجان  | 

برای دوست گلم که امروز تولدشه:

 

آهای عزیز دوست

امروز، روز جهانی توست. در تو دمید و بر خود بالید که بیایید و ببینید. پس, حکم کرد: حالا خم شوید...همه خم شدند، مگر آن رفیق شفیق، که شجاعت خم شدن نداشت. هنوز هم ندارد.

دلت که تنهایی خواست، خم شو.می بینی که دیگر نیست.این تنهایی خوب است. خوب...

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 22:54  توسط مرجان  | 

کاش امروز دستم می شکست،در کمدت رو باز نمی کردم و چشمم به اون پیژامه ی معروفت!نمی افتاد. همیشه به محض پوشیدنش،یه سر می اومدی پیش من.مطمئن بودی صدام در می یاد:

بابا!؟ باز که اینو پوشیدی.ای خدا. این خوش تیپ بالاخره منو می کشه.

_ آخه چشه مگه؟نکنه چشاتو گرفته!

آره خیلی.ایشاالله یه روز می آی می بینی سر جاش نیست!

_ بر می داریش واسه خودت؟

حاضرم هدیه قبولش کنم؛به شرطی که دیگه نپوشیش.

_ به شرطی که تو بپوشی ها!!!

می گن مال دنیا ارزش نداره .

_ خب یه بارم اینو جلوی آینه بگو.

 

گفتم. بابا همین امروز جلوی آینه تکرار کردم.اصلا این دفعه خودم واست می ذارمش که بپوشی.خوب شد؟اگه گفتی چرا؟آخه این دفعه،سوژه شده دو تا:این پیژامه ی خوش تیپ طوسی چی کم داره؟یه بابای کچل!!!وای بابا چه قدر به هم (ببخشید بهت!)می یاد.

_ برو بچه؛ برو.

باشه.ما که رفتیم؛ولی جدی ها تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید که موی سر هم جزء مال دنیا حساب می شه؟آقا اصلا کی گفته مال دنیا ارزش نداره؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 17:8  توسط مرجان  | 

 چی بدم؟

_ نقاب.

از کدوماش؟

_ از همین مدل ها که صادق ان.

چند ساعته؟

_ دو ساعت کافیه.

چند تا؟

_ یه دونه.

دیگه چی؟

_ دروغ.

از کدوماش؟

_ هرچی داری،بده همشو.

بفرما.دیگه چی؟

_ چقدر می شه؟

هزار گناه.

_ بذار به حسابم.

حسابت خوب نیستا!

_ می دونم.قراره ظرف دو ساعت تو یه معامله،کلی سود کنم؛از خجالتت در میام.

باشه.ولی یادت باشه؛اون دفعه هم همینو گفتیا!

_ ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 22:42  توسط مرجان  | 

به نام خدایی که می‌بخشد، بی هیچ لیاقتی.

سلام.

گذاشتن اولین پست، توی یکی از سخت‌ترین دوران عمرم به همون اندازه که برای شما عجیبه، برای من هم هست. قرار بود آب‌ها از آسیاب بیفته، بعد نوشتن رو از سر بگیرم. بی‌دغدغه و با خیال راحت. مفهوم این کارم یه چیز بیشتر نبود: همین که سر و کله‌ی یه مشکل جدید پیدا بشه، خواهم گفت که ما رو به خیر و شما رو به سلامت. به قول خودم«به همین تمیزی»! اما نه! آمده‌ام که بمانم. آهای جماعت مخالف، نگاه کنید. حافظ این‌جوری تاییدم می‌کند:

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد

اگه می‌پرسید حالا قراره از چی بنویسم، جوابش اینه که از همه چی. از متن‌های کاملا عاشقانه بگیرید تا برسید به طنز سیاسی یا اجتماعی؛ و به زودی اصلا هم تعجب نمی‌کنید، اگه اومدید و دیدید در این مکان(!) بحثی راجع به نسبیت خاص اینشتین در گرفته!

...دوره‌گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت

جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.

...هر چه دیوار، از جا خواهم برکند!

...من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید

دل‌ها را با عشق، سایه‌ها را با آب

شاخه‌ها را با باد...

خب، این‌جور وقت‌ها چی می‌گن؟! می‌گن: یا علی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 20:13  توسط مرجان  |