تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

...من هنوز هم کم­ترین کم­تران و ذلیل­ترین ذلیلانم؛ همچون ذره­ای و بلکه کم­تر از آنم.

ای کسی که در عقوبت گناه­کاران شتاب نمی­کنی و آزادی مرفهین اهل ناز و نعمت را از آنان نمی­گیری...

اینک این منم، آن گنه­کارِ معترفِ خطاکارِ لغزش­کار. من­ام آن کسی که در برابر تو جسارت ورزید. آن کسی هستم که عمداً تو را نافرمانی کرد. آن کسی که خطا را از بندگانت مخفی کرد، ولی در برابر تو ، آشکارا مخالفت ورزید. من­ام آنکه از بندگانت ترسید و از تو در امان بود. آری من­ام آن­که از قدرت تو هراسی نداشت و از عذاب و کیفر تو، خوفی به دل راه نداد. من­ام که بر خود جنایت کرده­ام. من­ام که به بلای خویش گرفتارم. من­ام که کم­حیا و کم­شرم­ام. من­ام که به رنجی دراز مبتلایم...

تو را قسم می­دهم، به حق کسی که دوستی با او را کنار دوستی خودت قرار دادی و کسی که دشمنی با او را منوط به دشمنی با خودت نموده­ای، در این روز، مرا تحت پوشش قرار بده... و سرپرستی مرا به عهده بگیر... و مرا در کوتاهی نسبت به حقوقت و تجاوز از حدودت و نافرمانی از احکامت، مؤاخذه مکن؛ و از طریق فرصت دادن به من، تدریجاً گرفتار عقابم مساز... و مرا از خواب اهل غفلت و چرت اسراف­کاران و خواب­آلودگی اهل ذلت، بیدار کن...*

 

* فرازی از دعای چهل و هفتمِ صحیفه­ی سجادیه

** از گلشن راز شیخ محمود شبستری

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 23:11  توسط مرجان  | 

خرداد پارسال، فاطمه ، مطلبی نوشته بود با این عنوان: « به نوشته­های وبلاگت معتادم، کلافه­ام نکن! »

متن جالبی بود در مورد اشتباهات املایی بعضی بلاگرها. به نظرم درست می­گه. ولی بجز این، یه موضوع دیگه هم مدتیه که ذهنم رو بدجوری آزار می­ده. اون هم این­که نمی­فهمم چرا بعضی­ها که قلم خوبی دارن و معمولا هم مطالب مفید و تأمل­برانگیزی می­نویسن و مشکلات جامعه رو با لحن طنزآلودشون خیلی زیبا به تصویر می­کشن، انقدر اصرار دارن که بی­ادب باشن. یعنی خیال می­کنن اگه بین مطلبشون حرف پائین­تنه رو وسط نیارن و عفت کلام داشته باشن، از تعداد خواننده­هاشون کم می­شه؟

تا حالا با خودم فکر می­کردم که می­شه بی­ادبی­هاشون رو تحمل کرد و از مطالب مفیدشون بهره برد. ولی دو تا اتفاق باعث شد که به کل ، عطای خوندن مطالبشون رو به لقاش ببخشم و لینکشون رو هم از گوشه­ی وبلاگ حذف کنم.

چند روز پیش، داشتم با کسی صحبت می­کردم، که یهو بین حرفم از لفظ خیلی زشتی استفاده کردم. جالبه که معنیش رو هم نمی­دونستم. ولی از بس مصطلح شده و همه جا (مخصوصاً توی وبلاگ­ها ) خوندم و شنیدم، ناخودآگاه به کار بردمش. کلی خجالت کشیدم و شرمنده­ی خودم شدم.

این موضوع گذشت تا امروز که دیدم یکیشون وبلاگش رو به روز کرده و دیگه از حد اشاره به چند عضو خاص بدن هم فراتر رفته و رسماً به خواننده­ها توهین کرده. تو رو خدا ببینید چطوری حرف می­زنه:

 

... عينهو زنهای حامله باز هم ويار كردم ولی اينقدر اينجا چس ناله كردم و از ويارهام گفتم كه ديگه روم نميشه بگم الان دلم چی ميخواد. هر چند شما هم چقدر براتون مهم بوده و به روی مبارك‌تون آورديد. زن و مرد، پير و جوون، بزرگ و كوچك‌تون حواله دادين به تخم چپ‌تون و هِرهِر خنديديد ... بعد از خوندن كتاب جامعه­شناسی خودمونی حالا دارم " پی نكته‌هايی بر جامعه‌شناسی خودمانی " حسن نراقی رو ميخونم. از اين كتاب كه مكمّل كتاب اول هستش هم خوشم اومد. دوست داريد بخونيد، دوست هم نداريد نخونيد. اصلاً به من چه شما می‌خواهيد چه گهی بخوريد. دارم فكر می‌كنم كاشكی اين عمر بيهوده رو بجای بيخودی و سَرسری گشتن و الكی اينور و اونور رفتن و با تخم‌هام بازی كردن، صرف مطالعه روی جامعه‌شناسی می‌‌كردم، اونجوری شايد يه انی ميشدم و می‌تونستم حرفی واسه گفتن داشته باشم و سَری تو سرها دربيارم ...

 

آقا جان چشمم کور، دندم نرم. چند روز استخون­درد رو تحمل می­کنم، به­جاش نه حرص می­خورم و نه بهم توهین می­شه. مطالب مفیدش هم ارزونی خودش. آخه برادر من، یه­کم هم مؤدب باش؛ نمی­میری که...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 22:26  توسط مرجان  | 

این روزها بحث نمایشگاه کتاب، شده اصلی­ترین موضوع هر یادداشت و گفت­و گویی. نمایشگاهی که تفاوتش با سال­های قبل، در اینه که به مصلای تهران منتقل شده و از خیلی قبل، سر و صدای زیادی به پا کرده. این­جور که از یادداشت­های بلاگرها و نظرات دوستانم دستگیرم شده، اکثرا راضی نیستن. نمی­دونم من خیلی قانع و الکی­خوشم، یا دوستان کم لطفی می­کنن و فقط به نیمه­ی خالی لیوان نگاه می­کنن.

برام خیلی جالبه؛ توی یه وبلاگی خوندم که طرف اصلا به عمرش هم مصلی نرفته بود (و ظاهرا قصد رفتن هم نداشت!)، بعد اومده بود کلی انتقاد کرده بود و فحش می­داد که این چه کاریه؟ مصلی که فقط برای نمازه و جایی نداره که بخواد نمایشگاه بشه!

توی یه کتاب روانشناسی می­خوندم که از ویژگی­های آدم­های مستبد، اینه که در برابر هر تغییر و تحولی مقاومت می­کنن و ابداً انعطاف­پذیر نیستن.

یه عده [اکثریت] دیگه هم که بالاخره تونستن از چنگال استبداد، بیرون بیان و حاضر شدن که اول، نمایشگاه کتاب در مصلی رو تجربه و بعد قضاوت کنن، متاسفانه جز عصبیت و غرولند با چشم بسته، عکس­العمل دیگه­ای نشون ندادن.

من هم قبول دارم؛ نمایشگاه بیستم، اشکالات زیادی داشت. مثلا نور خیلی از غرفه­ها کافی نبود. بعضی سالن­ها، تهویه­ی مناسبی نداشتن(البته به نظرم محل سابقش هم نداشت). یا برخلاف نمایشگاه قبلی که قدم به قدم­اش سطل­های بزرگ زباله تعبیه شده بود، زباله­دان­های مصلی، برای اون جمعیت زیاد، کفایت نمی­کرد و به غیر از همه­ی سطل­های آشغال، کناره­های زمین مصلی هم پر از زباله بود.

اما به نظرم از خیلی جهت­ها هم سر بود. مثلا محوطه­ش نسبت به محل قبلی، جمع و جورتر بود و فاصله­ی بین سالن­ها به نسبت، خیلی خیلی کمتر بود؛ این­طوری بیشتر وقت آدم صرف دیدن کتاب­ها می­شد تا طی کردن فاصله­ی بین سالن­ها. داخل سالن­ها هم فضای کافی برای رفت و آمد وجود داشت و برادر ها به ندرت، به طور اتفاقی می­خوردن به خواهرها! و این برای خانم­ها یعنی یک نعمت بزرگ الهی.

حتی داخل سالن­ها و شبستان­ها هم جا برای استراحت پیدا می­شد و آدم مجبور نبود به هوای پنج دقیقه نشستن، سالن رو ترک کنه.

مزیت دیگه­ش این بود که اونجا کسی برای نماز خوندن، غم نداشت؛ کلی موکت در فضای بیرون سالن­ها پهن شده بود و ایرادش این بود که برای مصلای تهران، افت داشت که سر صلاة ظهر، هیچ فکری برای اقامه­ی نماز جماعت نکرده بودن. شاید هم چون روز اول­اش بوده این­طور شده. من نماز روزهای بعدش رو ندیدم و نمی­دونم که دیگه چه کردن. البته اشکالش این بود که پخش شدن بوی جوراب، اجتناب ناپذیر بود! [یعنی فکر این یکیش رو نکرده بودن :))  ]

دیگه مزیت برطرف شدن ترافیک وحشت­ناک و نفس کشیدن اتوبان چمران و بزرگ­راه­های منتهی به اون هم که بر همه­گان واضح و مبرهن است!

نمی­گم که مترو شلوغ نبود، ولی مثل همیشه قابل استفاده بود و خیلی هم سریع و مقرون به صرفه.

شایعه شده بود که تعداد زیادی از ناشران برجسته و خوب، شرکت نکردن. والله ما که هرچی ناشر درست و حسابی می­شناختیم، اون­جا زیارت کردیم. دیگه الله اعلم!

راجع به اطلاع­رسانی هم از خیلی­ها شنیدم که ضعیف بوده. چون اسم و محل سالن­های نمایشگاه سابق رو همه از حفظ بودن، یک­راست می­رفتن سراغ قسمت مورد نظرشون. ولی خیلی از بازدیدکننده­های امسال، بار اولی بود که به مصلی می­اومدن و به نظرم خیلی طبیعی بود که قسمت­های مختلف اونجا رو عین کف دستشون نمی­شناختن. اما سالن­ها هم دور از هم و پرت نبودن که. با یه پرس و جوی کوچک هم به راحتی پیدا می­شدن.

بعضی ناشرها که اتفاقا ناشرهای خوب و معروفی بودن، کمی از ترتیب حروف الفبا خارج شده بودن. نمی­دونم دلیلش چی بود ولی به نظرم اومد که شاید چون نسبت به بقیه­ی غرفه­ها، به فضای بیشتری نیاز داشتن، فکری به حالشون نشده بود و مجبور شده بودن جای دیگه­ای(ولی همون نزدیکی­ها) مستقر بشن. یا شاید هم خودشون برای شرکت در نمایشگاه، ناز کرده بودن و این­طوری شده بود! نمی­دونم.

شنیدم که اکثر ناشرها از فروش امسالشون خیلی ناراضی هستن. قابل پیش­بینی هم بود. نوستالژیک بودن نمایشگاه بین­المللی، خیلی­ها رو از تب وتاب بازدید از نمایشگاه امسال انداخت. خیلی­ها به نمایشگاه نرفتن(و نمی­رن) فقط به این خاطر که محلش تغییر کرده! به نظرم کسی که تا حالا به خاطر حس نوستالژیک­اش به محل نمایشگاه، به اونجا می­رفته، همون بهتر که اصلا نره!

ولی خدا وکیلی این ناشرهایی که این همه دم از متضرر شدن می­زنن، هیچ به کتاب­های خودشون نگاه کردن؟ فکر می­کنن کتاب­هاشون اونقدر به درد بخور هست که انتظار داشته باشن استقبال خوبی ازشون بشه؟

نمی­دونم؛ اما به هر حال شروع یک کار جدید، مشکلات مقطعی خاص خودش رو هم داره. مصلای تهران هم بار اولی بود که چنین نمایشگاه بزرگی رو ترتیب داده و پذیرای بازدید کننده­های زیادی بوده. به نظرم خیلی منطقی و طبیعیه که اشکالاتی هم بهش وارد بشه. می­دونید محل سابق، تجربه­ی برپایی چندین سال، نمایشگاه­های مختلف رو داشته؟ یعنی بار اولی که اونجا نمایشگاه زدن، هیچ ایرادی نداشته و همه چیز سر جای خودش بوده؟ به نظرم خیلی بی­انصافیه که انتظار داشته باشیم شروع یه طرح جدید و پر فایده، کاملا بی عیب و نقص باشه.

توی قرن بیست و یک­ام، بیایم تمرین کنیم که تعصب و لجبازی رو کنار بذاریم و با شروع هر اقدامی، فوراً توی سرش نکوبیم و بنای ناسازگاری نذاریم. کمی هم صبر و تحملمون رو بالا ببریم و به دیگران فرصت بدیم تا ایده­های سودمندشون رو عملی کنن و اگه برای پیشرفتشون کاری نمی­کنیم، اقلاً انگشتمون رو هم توی چشمشون فرو نکنیم.

شاید یه روزی، خود ما هم طرح­های تازه­ای برای محقق شدن داشته باشیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 23:29  توسط مرجان  | 

چند روز پیش یکی از هم­دانشکده­ای­ها رو توی اتوبوس دیدم. بحثمون کشیده شد به مشکلات و مسائل ضعیفه­ها توی محیط­های کاری و ... .

این دوست، یه ماجرایی رو برام تعریف کرد که گفتنش همچین خالی از لطف هم نیست. ظاهراً (به گفته خودشون) یه مؤسسه­ی تحقیقاتی، سفارش طرحی رو از طرف صنایع دفاع قبول کرده بوده که طی اون، عده­ای کارشناس و کارشناس ارشد فیزیک و الکترونیک و کامپیوتر و ... قرار بوده یه کار تحقیقی در زمینه­ی تکنولوژی نانو انجام بدن.

باید اعتراف کنم که انجام کار تحقیقی، اون هم در زمینه­ی نانو ذره­ها، باعث می­شه آب از لب و لوچه­ی هر بچه­فیزیکی­ای آویزون بشه.

این دوست ما هم باهاشون تماس گرفته و با ذوق و شوق، همه­ی شرایط رو پرسیده بود. اما ضد حال اساسی اینجا بود که آخرسر، آقایی که از اون طرف خط صحبت می­کرده، یهو می­گه: « خب، حالا یه­کمی از وضع ظاهرت بگو! » و وقتی دوست من ازش می­خواد که دوباره حرفش رو تکرار کنه، در نهایت بی­شرمی می­گه: « منظورم اینه که خوشگلی؟!»

قلباً متأسف شدم. نه برای خودم که دخترم ؛ ما دخترها دیگه کارمون از متأسف شدن و اعتراض کردن و این چیزها گذشته. این مسائل رو هم به عنوان بخشی از حقیقت­های جامعه پذیرفتیم و باهاش کنار اومدیم. اتفاقاً خیلی خوب هم یاد گرفتیم که در چنین مواقعی چطور برخورد کنیم و هر طور شده، گلیم خودمون رو از آب می­کشیم بیرون. اون عده­ای هم که به خیال خودشون مدعی دفاع از حقوق زن و متقاضی تساوی و عدالت هستن، اگه زحمت بکشن و ساکت بشن، خیلی بهتره. والله به خدا گره مشکلات خانم­ها، به دست آقایون باز نمی­شه. تازه گیریم هم که بشه، مگه آقایون مغز خر خوردن که همچین لطفی رو در حق خانم­ها بکنن و از فرداش، بیفتن دنبال حقوق از دست رفته­ی خودشون؟! به نظرم اگه چشم از دست­های توانای آقایون برداریم و به درون خودمون نگاه کنیم، می­بینیم که همون­هایی که به خیال خودمون، حق ماها رو ضایع کردن و باعث سلب آسایشمون شدن، دست­پرورده­ی خودمون یا هم­جنس­های خودمون هستن.

شک ندارم که با گرفتن حق طلاق و مسکن و اشتغال و این مسخره بازی­ها هم دردی از خانم­ها دوا نمی­شه.

ولی خیلی خنده داره، توی جامعه­ای زندگی می­کنیم که اگه ضعیفه­ی نجیبی باشی، توی خیلی از محیط­ها طرد می­شی و مجبوری که ننگ امّلی و کوته­فکری رو به دوش بکشی؛ و اگه اینجوری نباشی، ممکنه هر آن بیان بندازنت تو ماشین و به جرم اختلال در امنیت(!) ببرنت کلانتری. خلاصه اینکه هرچند تکلیف، درست حسابی معلوم نیست، ولی ظاهراً تا اطلاع ثانوی، ضعیفه­ی نجیب بودن به صرفه تره!

چی داشتم می­گفتم که به اینجا کشید؟ هان، داشتم می­گفتم که متأسف شدم، ولی نه برای خودم، برای تکنولوژی نانو، اون هم به اسم تحقیقات و صنایع دفاع! دیگه این مزخرفات به هرچی بچسبه، به نانوی بیچاره نمی­چسبه. واقعاً حیف نانو بود، حیف...

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 19:36  توسط مرجان  | 

 

برعکس خیلی موقع­ها که حس می­کنی حرفی برای گفتن نیست، امروز چند تا سوژه­ی جالب به ذهنم رسید. موضوع­هاش رو نوشتم گوشه­ی کاغذ، شدن پنج تا. جالب­ترین و مهم­ترینش رو برای نوشتن انتخاب کردم. همین که صفحه­ی Word رو باز کردم، حس کردم چند نفر از توی خودم دارن خیلی ناجور نگاه می­کنن.

شما نمی­شناسیدشون. اسمشون گهنانیِ­ه (gahnani). تا حالا ندیده بودم که سر چیزی متحد شده باشن. همیشه چندتاشون، ساز مخالف می­زدن. این دفعه فرق می­کرد. متحد شده بودن و یه جورایی از دستم دلخور بودن. امروز بعد از سال­ها نشستم و باهمه­شون حرف زدم.

یه جورایی معترض بودن که چرا در آن واحد، پنج تا موضوع برای نوشتن پیدا می­کنم؛ ولی هیچ کدومشون ربطی به اون فکرهایی که از صبح تا شب مثل خوره افتادن به جونم و جسم و روحم رو داغون کردن، نداره.

بهشون گفتم این­ها دیگه جزء اون مسائلی می­شه که شعاع حریمشون خیلی کوچیکه و هر کسی نباید واردش بشه. همه­مون همین­جوری ایم... هزاران برابر گفته­ها و نوشته­هامون، حرف­هایی داریم برای نگفتن. حرف­هایی که گذاشتیمشون لای زرورق تا شاید یه وقتی، یه جایی برای یکی بگیم؛ یا شاید هم اصلاً هیچ وقت، به هیچ کس نگیمشون.

جالبه، نه؟! هیچ موقع از کسی نمی­پرسی؛ ولی می­دونی که همیشه یه چند تایی از این­جور حرف­ها، تو دل همه هست.

فرو دادن این همه حرف، به شرطی که همه­ش رو هضم کنی و نذاری چیزی ازشون سر دلت بمونه، یه مهارته که من بهش می­گم «زندگی». غفلت کنی، روی هم انباشته می­شن و یهو می­بینی یه وقتی، یه جایی، سر یه مسأله­ی بی­ارزشی، همه رو با هم بالا میاری و گند می­زنی به همه­ چی. اون­وقت اون همه چی، ممکنه خیلی با ارزش باشه، خیلی.

 

گهنانی­ها کلی بهم خط دادن. خدا رو شکر، به خاطر همه­ی گهنانی­هایی که بهمون داده...

 

* گَهنانی­ها، شخصیت­های خیالی کودکی­ام بودن و ظاهراً هنوز هم هستن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 10:47  توسط مرجان  |