خیلی دلم میخواست امروز رو با هم باشیم؛ ولی تو سر صبحانه بدخلقی کردی و حسابی خورد توی ذوقم. میدونی؟ وقتهایی که یه عالمه ذوق و شوق دارم و یهو با یه چیزی شترق میکوبی روش، اینجوری بیحوصله و بیآزار میشم و یه گوشه کز میکنم.
بیصدا چند تکه نانِ ترد را هی میزدم به پنیر و به عادت هر روز، با چایِ تلخ میخوردم. من توی فکر بودم و تو همهی نگاهت به هووی همیشگی من بود. با چشمهای گرد شده و دهانِ پُر، غرق تماشا بودی. هیچ حواسات بود؟ چند دفعه گفتی خیلی مسخرهست! گفتم خوب نگاه نکن! بلند شدم و بیخیال هرچی با هم بودن، نشستم پشت کامپیوتر. کامپیوتر، تنها دوست این روزهای منه.
ده بار اومدم که دو کلمه توی وبلاگ ننه مردهام بنویسم؛ ولی تو بیست دفعه صدام کردی. اگه جوابت رو میدادم و به حرفت گوش میدادم به خاطر این بود که نمیخواستم امروزت خراب بشه. وگرنه اصلاً حوصلهی کسی رو نداشتم. ولی... نشد دیگه. بار آخری که صدام کردی، دیگه صبر و تحملی نداشتم که تقدیمات کنم. برای همین سرت داد کشیدم... وقتی با اون صدای کشدار و خواهشآلودت گفتی مــــرجـــــــان، دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه و از دستت راحت شم. امروز زیادی تحملات کردم و آخرش مجبور شدم همهی دلخوریهام رو یکجا سرت بالا بیارم. میدونی؟ امروز واقعاً حالم از شنیدن مرجان گفتنهای کِشدارت به هم میخوره. از صبح بیشتر از بیست بار شنیدهم... بار آخر طاقت نیاوردم و درجا فریاد کشیدم: ای درد! کــــــــــــــــــار دارم...
متأسفم ولی هیچ ناراحت نیستم. تازه از دستت راحت شدهم. دارم فکر میکنم که کاش زودتر داد زده بودم و تو زودتر دست از سرم برمیداشتی.
امروز با خودم هم قهرم انگار... حالا چند دقیقهست که دارم از این سکوت لذت میبرم.
امروز میخواستم توی وبلاگم بنویسم: «چرا؟»
چرا نمیتونم از بین این همه دوست، حرف دلم رو برای یکیشون بگم؟ چرا نمیتونم بیام و توی وبلاگم اون حرفهایی رو بگم که دلم میخواد بگم ولی تا حالا به هیچکس نگفتهم؟ چرا بعضی حرفها رو حتی توی دفترم هم نمیتونم بنویسم؟ چرا حس میکنم همهی آدمها غریبهن و همهجا نا امنه؟ چرا؟!
گاهی فکر میکنم اگه مثل این و این و خیلیهای دیگه ناشناس بودم، میشد حرف دلم رو بنویسم. ولی نه... از همینها هم که بپرسی، میبینی اونها هم خیلی از حرفهای دلشون رو نمیتونن بنویسن. عجیبه اما واقعیت داره.
شاید بعدها حوصله کردم و در مورد اینکه دخترها در این مورد از پسرها هم بدبختترن و توی نوشتن حرفهای دلشون به مراتب محدودترن، هم بنویسم. ولی به هر حال این بدبختی انقدر بزرگه که جنسیتبردار نیست و همه با هم محدودیم. خیلی محدودیم. خیلی...
پ.ن: میدونم که پست قبلی به نظر خیلیهاتون extremely cheap(!) بود؛ ولی با احترام به نظر شما، باید بگم که پست قبلی یکی از دوستداشتنیترین پستهاییه که تا حالا گذاشتهم.

