تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   خیلی دلم می­خواست امروز رو با هم باشیم؛ ولی تو سر صبحانه بدخلقی کردی و حسابی خورد توی ذوقم. می­دونی؟ وقت­هایی که یه عالمه ذوق و شوق دارم و یهو با یه چیزی شترق می­کوبی روش، این­جوری بی­حوصله و بی­آزار می­شم و یه گوشه کز می­کنم.  

   بی­صدا چند تکه نانِ ترد را هی می­زدم به پنیر و به عادت هر روز، با چایِ تلخ می­خوردم. من توی فکر بودم و تو همه­ی نگاهت به هووی همیشگی من بود. با چشم­های گرد شده و دهانِ پُر، غرق تماشا بودی. هیچ حواس­ات بود؟ چند دفعه گفتی خیلی مسخره­ست! گفتم خوب نگاه نکن! بلند شدم و بی­خیال هرچی با هم بودن، نشستم پشت کامپیوتر. کامپیوتر، تنها دوست این روزهای منه.

   ده بار اومدم که دو کلمه توی وبلاگ ننه مرده­ام بنویسم؛ ولی تو بیست دفعه صدام کردی. اگه جوابت رو می­دادم و به حرفت گوش می­دادم به خاطر این بود که نمی­خواستم امروزت خراب بشه. وگرنه اصلاً حوصله­ی کسی رو نداشتم. ولی... نشد دیگه. بار آخری که صدام کردی، دیگه صبر و تحملی نداشتم که تقدیم­ات کنم. برای همین سرت داد کشیدم... وقتی با اون صدای کشدار و خواهش­آلودت گفتی مــــرجـــــــان، دلم می­خواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه و از دستت راحت شم. امروز زیادی تحمل­ات کردم و آخرش مجبور شدم همه­ی دلخوری­هام رو یک­جا سرت بالا بیارم. می­دونی؟ امروز واقعاً حالم از شنیدن مرجان گفتن­های کِشدارت به هم می­خوره. از صبح بیشتر از بیست بار شنیده­م... بار آخر طاقت نیاوردم و درجا فریاد کشیدم: ای درد! کــــــــــــــــــار دارم...

   متأسفم ولی هیچ ناراحت نیستم. تازه از دستت راحت شده­م. دارم فکر می­کنم که کاش زودتر داد زده بودم و تو زودتر دست از سرم برمی­داشتی.

   امروز با خودم هم قهرم انگار... حالا چند دقیقه­ست که دارم از این سکوت لذت می­برم.

   امروز می­خواستم توی وبلاگم بنویسم: «چرا؟»

   چرا نمی­تونم از بین این همه دوست، حرف دلم رو برای یکی­شون بگم؟ چرا نمی­تونم بیام و توی وبلاگم اون حرف­هایی رو بگم که دلم می­خواد بگم ولی تا حالا به هیچ­کس نگفته­م؟ چرا بعضی حرف­ها رو حتی توی دفترم هم نمی­تونم بنویسم؟ چرا حس می­کنم همه­ی آدم­ها غریبه­ن و همه­جا نا امنه؟ چرا؟!

گاهی فکر می­کنم اگه مثل این و این و خیلی­های دیگه ناشناس بودم، می­شد حرف دلم رو بنویسم. ولی نه... از همین­ها هم که بپرسی، می­بینی اون­ها هم خیلی از حرف­های دلشون رو نمی­تونن بنویسن. عجیبه اما واقعیت داره.

شاید بعدها حوصله کردم و در مورد این­که دخترها در این مورد از پسرها هم بدبخت­ترن و توی نوشتن حرف­های دلشون به مراتب محدودترن، هم بنویسم. ولی به هر حال این بدبختی انقدر بزرگه که جنسیت­بردار نیست و همه با هم محدودیم. خیلی محدودیم. خیلی...

 

پ.ن: می­دونم که پست قبلی به نظر خیلی­هاتون extremely cheap(!) بود؛ ولی با احترام به نظر شما، باید بگم که پست قبلی یکی از دوست­داشتنی­ترین پست­هاییه که تا حالا گذاشته­م.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 13:22  توسط مرجان  | 

تو را من چشم در راهم...

 

تو را من چشم در راهم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 16:54  توسط مرجان