گاهی پیش اومده که توی وبلاگهایی که گاهی یا همیشه میخونمشون، موضوعی مطرح میشه و من در اون مورد با نویسنده موافق نیستم و موقع کامنت گذاشتن، نظر شخصی خودم رو با احترام عنوان میکنم. این نوع نظر دادن معمولاً شامل مواردیه که اختلاف نظر من با نویسندهی مطلب، موضوع چندان جدی و بحث برانگیزی نیست و بیشتر جنبهی شخصی و سلیقهای داره. نظرات میتونه خیلی متفاوت باشه و طبیعتاً نویسندهی مطلب هم این موضوع رو در نظر میگیره و خلاصه همه به نظر هم احترام میذارن و دیگه بحثی پیش نمیآد و موضوع به خیر و خوشی تموم میشه.
اما وقتی یه وبلاگنویس یه مطلبی مینویسه که من شدیداً باهاش مخالفم، اولین کاری که دلم میخواد انجام بدم اینه که برم با یه اسم مستعار براش کامنت بذارم و یه درسی بهش بدم که تا عمر داره فراموش نکنه! مشکل اینجاست که به هیچ وجه حاضر به همچین کاری نیستم. معتقدم وقتی که حرفی به نظرم حقه، لزومی نداره که از گفتنش واهمهای داشته باشم و بخوام برای عنوانش نقاب به چهرهی خودم بزنم و از اسم مستعار استفاده کنم. از روز اولی که وبلاگنویسی رو شروع کردم، با خودم عهد کردم که همیشه یا کامنت نذارم، یا اگه میذارم، با اسم و آدرس واقعی خودم باشه. از همه مهمتر اینکه وقتی با اسم واقعی خودم حرف میزنم، مجبورم(!) که از دایرهی ادب خارج نشم؛ و اینطوری از شخصیت واقعی خودم هم فاصله نمیگیرم.
موضوعی که مدتی فکرم رو مشغول کرده بود، اینه که یه جوّی توی وبلاگستان حاکم شده که نمیدونم بیشتر میشه گفت خوبه، یا بد. هر کس، هر مطلبی که مینویسه، سوای کامنتهای کاملاً بیربط، بقیه فقط میآن بهبه و چهچه میکنن و بیخودی یا باخودی براوو براوو راه میاندازن. مسلمه که نمیشه همه با همه چیز موافق باشن! بنابراین میشه نتیجه گرفت که وقتی یه مطلبی نوشته میشه، مخالفانش از نظر دادن خودداری میکنن و نتیجه این میشه که کامنتدونی بلاگرها در اغلب موارد لبریز از نظرات موافق میشه.
خود من یکی از اون آدمهایی هستم که اغلب، از نوشتن نظراتِ تند و انتقادی خودداری میکنم. دلایل زیادی برای این کار دارم که فکر میکنم نیازی به گفتن نداره؛ چون حتماً بقیه هم به همین دلایل اصولاً مخالفتهاشون رو ابراز نمیکنن.
تازگیها بعضی بلاگرها (معروفهاشون منظورمه!) دارن از این موضوع سوء استفاده میکنن و دیگه واقعاً شورش رو در آوردن. هر چرتی که به عقل ناقص خودشون میرسه رو با آب و تاب مینویسن و چهار تا امثال خودشون هم میآن و تأییدش میکنن. جماعت مخالف هم طبق معمول حال و حوصلهی بحث و جنجال رو ندارن و از نظر دادن خودداری میکنن و طرف هم پیش خودش خیال میکنه که بهبه! عجب گرفت...
چند روز پیش کاسهی صبرم لبریز شد و با یکی از این بلاگرها در افتادم. یقین داشتم که محق هستم و میخواستم ببینم واقعاً چه حرفی میتونه برای گفتن داشته باشه. همونطوری که انتظار داشتم، بندهی خدا تحمل شنیدن حرف حساب رو نداشت و در جواب، من رو تهدید کرد که میتونه از هر پستم یه مطلب کثیف در بیاره و بهم انگ بزنه!
امثال اینها توی وبلاگستان خیلی زیاد شده و راستش رو بخواهید من هم مثل خیلیهای دیگه حوصله ندارم که بشینم و حق تکتکشون رو بذارم کف دستشون. اما این باعث شده که بعضیها این روزها زیاده از حد پاشون رو از گلیمشون درازتر کنن و طبیعتاً وقتی نظر مخالفی نمیبینن فکر میکنن که لابد همه موافقان و میتونن کماکان محدودهی گلیمشون رو فراتر از اون چیزی که هست تصور کنن. فکر میکنم که دراز شدن روز افزون پا و زبون و دمب(!) بعضیها داره کمکم جدی میشه و به یه همت دستهجمعی احتیاج داره. قرار نیست که با هم دعوا کنیم و جنجال راه بندازیم؛ به نظرم اگه تعداد نظرات مخالف کمی بیشتر بشه، میتونه توی بالا رفتن روحیهی انتقاد پذیری همهمون تأثیر خوبی داشته باشه.
متأسفانه هنوز هم فضای انتقاد توی جامعهی ما وجود نداره. حتی توی وبلاگستانی که آدمهاش خودشون رو قشر فرهیخته و روشنفکر جامعه میدونن...
چند روز پیش، برای اولین بار دیدم که یکی، یه چیزی نوشت و توی کامنتدونیاش، سر و صدای یه مخالفتهایی هم بلند شد. کاری به مطلب نوشته شده و درستی یا نادرستی مخالفت خوانندگانش ندارم؛ فقط امیدوار شدم که هنوز هم گاهی توی کامنتدونی بعضیها میشه نظر مخالف نوشت. امروز این پست در جواب اون اعتراضها نوشته شد و من باز هم به این نتیجه رسیدم که وقتی توی ایران زندگی میکنی، از طرف قریب به اتفاق اطرافیانت یه سیگنال مهم دریافت میکنی که میگه: هِی لعنتی! یا موافق باش، یا خفه شو...
پ.ن: خداییش نخوام از حق بگذرم، بلاگرهایی هم هستن که به معنای واقعی انتقادپذیرن؛ ولی تعدادشون واقعاً کمه. نه؟!