تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   الان داشتم به یکی از بزرگ­ترین آرزوهام فکر می­کردم؛ دیدم که رسیدن بهش برام خیلی دور از ذهن­ه.  خواستم این­جا بنویسمش، دیدم واقعاً انقدر کوچیک­ه که هرکس بخونه حتماً برای مغز کوچیکم متأسف می­شه!

   یعنی روزی که به دست آوردمش، باز هم همین­قدر به نظرم بزرگ می­آد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 19:55  توسط مرجان  | 

   در راستای تبلیغ روحیه­ی انتقاد پذیری که در پست قبل در موردش نوشته بودم، باید عرض کنم که یکی از دوستانم آن مطلب را خوانده بود و در خیال خام خودش فکر کرده بود که با فرد منطقی و انتقادپذیری طرف است؛ لذا بر آن شد که از بنده  اندکی انتقاد بنماید. چشمتان روز بد نبیند... بلافاصله هزار تا اما و دلیل برایش ردیف کردم؛ ولی قانع نشد. من هم گاطی کردم دیگر!

   لطفاً یکی حالی من کند که انتقاد یعنی اظهار نظر مخالف، همراه با نقد. لزومی ندارد که آخرش حتماً نظر کسی عوض بشود. لزومی ندارد که فرد منتقد بفهمد که من قانع شدم یا نشدم. لزومی ندارد که دو ساعت بنشینم و دلیل و برهان بیاورم تا درستی کارم را به فرد منتقد ثابت کنم. وقتی کسی من را نقد می­کند، یعنی دارد برای من وقت می­گذارد. یعنی برایش مهم هستم. یعنی دوست من است. بالاخره یا قانع می­شوم، یا نمی­شوم. کافی­ست بشنوم و لبخند بزنم و تشکر کنم.

   باز هم سعی می­کنیــــــــــــــــــم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 15:22  توسط مرجان  | 

   گاهی پیش اومده که توی وبلاگ­هایی که گاهی یا همیشه می­خونمشون، ­موضوعی مطرح می­شه و من در اون مورد با نویسنده موافق نیستم و موقع کامنت گذاشتن، نظر شخصی خودم رو با احترام عنوان می­کنم. این نوع نظر دادن معمولاً شامل مواردی­ه که اختلاف نظر من با نویسنده­ی مطلب، موضوع چندان جدی و بحث برانگیزی نیست و بیشتر جنبه­ی شخصی و سلیقه­ای داره. نظرات می­تونه خیلی متفاوت باشه و طبیعتاً نویسنده­ی مطلب هم این موضوع رو در نظر میگیره و خلاصه همه به نظر هم احترام می­ذارن و دیگه بحثی پیش نمی­آد و موضوع به خیر و خوشی تموم می­شه.

   اما وقتی یه وبلاگ­نویس یه مطلبی می­نویسه که من شدیداً باهاش مخالفم، اولین کاری که دلم می­خواد انجام بدم این­ه که برم با یه اسم مستعار براش کامنت بذارم و یه درسی بهش بدم که تا عمر داره فراموش نکنه! مشکل این­جاست که به هیچ وجه حاضر به همچین کاری نیستم. معتقدم وقتی که حرفی به نظرم حق­ه، لزومی نداره که از گفتنش واهمه­ای داشته باشم و بخوام برای عنوانش نقاب به چهره­ی خودم بزنم و از اسم مستعار استفاده کنم. از روز اولی که وبلاگ­نویسی رو شروع کردم، با خودم عهد کردم که همیشه یا کامنت نذارم، یا اگه می­ذارم، با اسم و آدرس واقعی خودم باشه. از همه مهم­تر این­که وقتی با اسم واقعی خودم حرف می­­زنم، مجبورم(!) که از دایره­ی ادب خارج نشم؛ و این­طوری از شخصیت واقعی خودم هم فاصله نمی­گیرم.

   موضوعی که مدتی فکرم رو مشغول کرده بود، این­ه که یه جوّی توی وبلاگستان حاکم شده که نمی­دونم بیشتر می­شه گفت خوب­ه، یا بد. هر کس، هر مطلبی که می­نویسه، سوای کامنت­های کاملاً بی­ربط، بقیه فقط می­آن به­به و چه­چه می­کنن و بیخودی یا باخودی براوو براوو راه می­اندازن. مسلم­ه که نمی­شه همه با همه چیز موافق باشن! بنابراین می­شه نتیجه گرفت که وقتی یه مطلبی نوشته می­شه، مخالفانش از نظر دادن خودداری می­کنن و نتیجه این می­شه که کامنت­دونی بلاگرها در اغلب موارد لبریز از نظرات موافق می­شه.

   خود من یکی از اون آدم­هایی هستم که اغلب، از نوشتن نظراتِ تند و انتقادی خودداری می­کنم. دلایل زیادی برای این کار دارم که فکر می­کنم نیازی به گفتن نداره؛ چون حتماً بقیه هم به همین دلایل اصولاً مخالفت­هاشون رو ابراز نمی­کنن.

   تازگی­ها بعضی بلاگرها (معروف­هاشون منظورم­ه!) دارن از این موضوع سوء استفاده می­کنن و دیگه واقعاً شورش رو در آوردن. هر چرتی که به عقل ناقص خودشون می­رسه رو با آب و تاب می­نویسن و چهار تا امثال خودشون هم می­آن و تأییدش می­کنن. جماعت مخالف هم طبق معمول حال و حوصله­ی بحث و جنجال رو ندارن و از نظر دادن خودداری می­کنن و طرف هم پیش خودش خیال می­کنه که به­به! عجب گرفت...

   چند روز پیش کاسه­ی صبرم لبریز شد و با یکی از این بلاگرها در افتادم. یقین داشتم که محق هستم و می­خواستم ببینم واقعاً چه حرفی می­تونه برای گفتن داشته باشه. همون­طوری که انتظار داشتم، بنده­ی خدا تحمل شنیدن حرف حساب رو نداشت و در جواب، من رو تهدید کرد که می­تونه از هر پستم یه مطلب کثیف در بیاره و بهم انگ بزنه!

   امثال این­ها توی وبلاگستان خیلی زیاد شده و راستش رو بخواهید من هم مثل خیلی­های دیگه حوصله ندارم که بشینم و حق تک­تک­شون رو بذارم کف دستشون. اما این باعث شده که بعضی­ها این روزها زیاده از حد پاشون رو از گلیمشون درازتر کنن و طبیعتاً وقتی نظر مخالفی نمی­بینن فکر می­کنن که لابد همه موافق­ان و می­تونن کماکان محدوده­ی گلیمشون رو فراتر از اون چیزی که هست تصور کنن. فکر می­کنم که دراز شدن روز افزون پا و زبون و دمب(!) بعضی­ها داره کم­کم جدی می­شه و به یه همت دسته­جمعی احتیاج داره. قرار نیست که با هم دعوا کنیم و جنجال راه بندازیم؛ به نظرم اگه تعداد نظرات مخالف کمی بیشتر بشه، می­تونه توی بالا رفتن روحیه­ی انتقاد پذیری همه­مون تأثیر خوبی داشته باشه.

   متأسفانه هنوز هم فضای انتقاد توی جامعه­ی ما وجود نداره. حتی توی وبلاگستانی که آدم­هاش خودشون رو قشر فرهیخته و روشن­فکر جامعه می­دونن...

   چند روز پیش، برای اولین بار دیدم که یکی، یه چیزی نوشت و توی کامنت­دونی­اش، سر و صدای یه مخالفت­هایی هم بلند شد. کاری به مطلب نوشته شده و درستی یا نادرستی مخالفت خوانندگانش ندارم؛ فقط امیدوار شدم که هنوز هم گاهی توی کامنت­دونی بعضی­ها می­شه نظر مخالف نوشت. امروز این پست در جواب اون اعتراض­ها نوشته شد و من باز هم به این نتیجه رسیدم که وقتی توی ایران زندگی می­کنی، از طرف قریب به اتفاق اطرافیانت یه سیگنال مهم دریافت می­کنی که می­گه: هِی لعنتی! یا موافق باش، یا خفه شو...

   پ.ن: خداییش نخوام از حق بگذرم، بلاگرهایی هم هستن که به معنای واقعی انتقادپذیرن؛ ولی تعدادشون واقعاً کم­ه. نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 0:58  توسط مرجان  | 

   خدا به ما دو دست می­دهد؛ اما برای ما پل نمی­سازد.*

 

*ضرب­المثل انگلیسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 15:38  توسط مرجان  |