متن مکالمهی من و دخترعموی سه سال و نیمه:
- ریحانه! چه خبـــــر؟! مهد کودک میری؟!
- آیه...
- باریکلـــــــــــــا! توی مهد چیکارها میکنید؟!
- اووووووم... باسی(بازی) میکنیم؛ سعر(شعر) میخونیـــــــــــم....
- آفریــــــــــن! شعر هم بلدی بخونی؟!
- آیه... (بدون مکث و با صدای بلند شروع کرد به خوندن. قدرت خدا، یکتنه و پشت سر هم شونصد تا شعر خوند!)
- آفریـــــن! خیلی قشنگ بود!
در حالیکه توی بغلم نشسته بود:
- اسم این چیه؟! (اشاره به عروسک من که توی دستش بود)
- این اسم نداره؛ تو یه اسم براش انتخاب کن! (راستش اسم عروسکم "مَشتی"ه؛ ولی فکر کردم کمی بد آموزی داره و ممکنه شر درست کنه، برای همین بهش نگفتم!)
- اووووووم... اسمش رو بیذار(بذار)... بهااار!!! باسه(باشه)؟!
- باشه. اسم عروسک خودت چیه؟!
- ... (یه اسم عجیب گفت که آخرش هم نفهمیدم چی میگه و بیخیالش شدم!)
- توی مهد کودک، دوست هم داری؟!
- آیه...
- اسمشون چیه؟!
- اووووم... سحر، فاطمهزهرا، نسیم... (دستش رو گرفت جلوی دهنش و اومد سمت گوشم و خیلی یواش گفت: میدونی! من به دوست دارررررم... خوب؟! پسره)
- (درحالیکه مطابق روانشناسی جدید، سعی میکردم واکنشم نسبت به این یکی دوستش، عین واکنشم به بقیهی اونهایی که اسم برده بود باشه) خوب! اسمش چیه؟!
- پسره! (آهسته و در گوشم گفت)
- خوب... میدونم پسره؛ اسمش چیه؟!
- پســَـــــــــــــــــــره! (این بار هم آهسته گفت؛ ولی بدجوری عاقل اندر سفیه نگاه میکرد!)
- اسمش "پسر"ه؟!
- اوهوم!
- آهان!
پ.ن: نمیدونم این فسقلی که حتی از واژهی "پسر" هم تصور درستی نداشت، به خاطر مزهپراکنی اطرافیان و واکنشهای نادرست والدینش نسبت به این کلمه حساس شده بود، یا اینکه واقعاً یه نیروی غریزی بهش میگفت که این مورد با موارد دیگه فرق میکنه و باید درگوشی گفته بشه! شاید هم هیچ کدوم اینها نباشه و مثلاً این تفاوت رو توی مهد کودک، کشف(!) کرده باشه. به هر حال برام جالب بود؛ ولی از همهی اینها مهمتر این بود که وروجکِ خوردنی، با کمال میل اجازه داد که یه دلِ سیر بغلش کنم و حسابی بچلونمش و یه دلی از عزا در بیارم! خدا ایشالله نصیب همه بکنه!!!
یه استادی داشتیم که میگفت: «من نمیفهمم چرا همه، دهقان فداکار رو تحسین میکنن... چرا کسی نمیگه آفرین به رانندهی قطار، که وقتی دید دهقان، لباسش رو آتش زده و میدوه، نگفت ولش کن، دیوونهست؛ و به موقع، قطار رو متوقف کرد.»
1- بدترین چیز اینه که با صرف وقت و زحمت زیاد و با هزار امید و آرزو، یه تعدادی قطعه رو کنار هم بچینی و بعد از مدتی متوجه بشی که اینها قطعات دومینو هستن و با یه تلنگر کوچیک، از اول تا آخرش خراب میشه.
2- پرستو در مورد شخصیت «فریده» توی سریال بیمحتوای «روز حسرت» نوشته بود. آقایون رو نمیدونم؛ ولی فکر میکنم که شخصیت «فریده» برای همهی خانمها خیلی قابل درکه. تمام حسهاش رو با تمام وجودم حس میکنم. دلیلش رو، هم میدونم و هم میشه گفت که درست نمیدونم.
3- ابداً خوب نیستم.
4- خوب میشوم... حسبی الله.
راستش رو بخواهید، یکی از افتخارات زندگیام اینه که همهی دوستانم رو در دنیای واقعی، با کیاست و زیرکی خاصی انتخاب کردهام. همیشه بهترینهای مدرسه و دانشگاه و ... دوستان من بودهاند و البته هستن. شکر خدا، در دنیای واقعی دوستان خوبی دارم که همهگی حاصل دسترنج خودماند! یعنی همهشون رو مدتی با درایتی قابل وصف، زیر نظر گرفتهام و بعد باب دوستی رو باز کردهام و در 100% موارد، با موفقیت کامل، تورشان کردهام! طفلکیها... روحشان هم از این موضوع خبر ندارد!
اما روزی که بساط دورهگردیام را پهن کردم، هیچ فکر نمیکردم که در دنیای مجازی هم بتوانم دوستان خوبی داشته باشم و بتوانم این همه روی بودنشان حساب باز کنم.
الهام، با نامهنگاریهای گاه به گاهش، همیشه سهمی از غصهها و دلواپسیهای یک سال اخیرم رو باهام شریک بوده. فراموش نمیکنم روزی رو که به غایت آشفته بودم و تلفن زنگ خورد و من صدای این دوستِ خوبِ ندیده رو از پشت تلفن شنیدم و کلی حرف زدیم و درد و دل کردیم و خندیدیم و ... من آروم شدم.
پرستو، با کامنتهای خصوصیای که میذاره و همدردیها و توصیههای واقعاً دوستانهاش یکی از بهترین دوستان مجازی منه.
آرام عزیز، که توی روزهای سردرگمی و بلاتکلیفی، بهترین مشاورم بود و راههایی رو بهم نشون داد که به عقل خودم نمیرسید و بسیار کارگشا بود و شاید تا آخر عمرم مدیونش باشم.
و خیلی دوستهای دیگه که نمیشه تکتک اسم ببرم...
یکی از دوستان خوبم بارداره و مدتی به دنبال کتابهای مناسب دوران بارداری میگشت. فراوانی کتابها زیاد بود و قیمتهاشون سرسام آور. بهش گفتم دست نگه داره تا من یه تحقیقی بکنم و فقط کتابهای خوب و بهدردبخور رو تهیه کنه. به چند تا وبلاگ که صاحبانشون به تازگی مادر شده بودن سر زدم و ازشون خواستم در این زمینه کتابهای خوبی که میشناسند رو معرفی کنند. خیلی زود لیست کاملی از بهترین کتابهای دوران بارداری رو در اختیارم گذاشتن. مدتی بعد به دیدن دوستم رفتم. دیدم همهی اون کتابها رو تهیه کرده و بعد از کلی تشکر، پرسید که این همه کتاب خوب رو از کجا پیدا کردهام! این ماجرا را تعریف کردم که بگویم گاهی آدمهای مجازیای که حتی جزء دوستان مجازیات هم نیستند، در روزهایی که به آنها نیاز داری، تنهایت نمیگذارند.
و ... همهی اینها را گفتم که بگویم هرچند برای انتخاب دوستان مجازیام تلاشی نکردهام، اما به لطف خدا، در دنیای مجازی هم دوستان خوبی دارم که دوستشان دارم و به وجود همهشان میبالم...
پ.ن1: ظاهراً آقای سلمان جریری اولین وبلاگنویس ایرانی هستن و روز 16 شهریور سال 1380 اولین پُست فارسی توسط ایشون نوشته شده. این هم عکس اولین پُست:
به این ترتیب دو روز پیش، هشتمین ساگرد تولد وبلاگستان فارسی بوده. با دو روز تأخیر، تولدش مبارک باشه!
پ.ن2: من چند روزه که خوبِ خوب شدهام؛ ولی از ترس اینکه ویروسش توی گرههای عصبیام باقی بمونه و طی چند سال آینده زونا بگیرم، هنوز خوردن آنتیبیوتیک رو قطع نکردهام. ایشالله فردا به مطب حکیمباشی میرم تا مجوز قطع قرصها و روزه گرفتن رو ازش بگیرم؛ البته اگه بده!
موج دامنی که میرقصه تو باد
یه بغل موهای آزاد
تبِ پیشونیِ من امشب دستاتو میخواد
تو آغوشِ گرمت منو نگه دار
نفسامو بشنوه دیوار
منی که رقصیدنم از یادم رفته انگار
حالا دیگه این منم
میخوام سکوتمو بشکنم
اگرچه تلخه حرفام
هی خودمو خط زدم
به تو مُـهرِ "نباید" زدم
ولی دیگه نمیخوام
تا آخر راه میآم
با تو هر جای دنیا میآم
بخواب نزدیکِ نبضم
رسوای عالم بشم
بذار اهل جهنم بشم
میخوام با تو برقصم
یه دامنِ پُـر گل
دورش پُـرِ خار
بذار زخمی شه دستام اینبار
تو رو میذارم تو قلبم
میریزه دیوار
تو رو میبوسم اگه حتی گناهه
خدا امشب نزدیکِ ماهه
اونی که قلبی رو شکسته، رو سیاهه
پ.ن1: خوانندهاش "سعید مدرس"ه. میتونید فایلش رو از اینجا دانلود کنید.
پ.ن2: مرسی از ویولت عزیز، بهخاطر معرفی این آهنگ خوب با این شعر قشنگ و این همه حس خوب که ازش گرفتم.
پ.ن3: چیه؟! اینجور کارها از دورهگرد بعیده؟! یادتون باشه هیچوقت، هیچچی، از هیچکس بعید نیست. عضلات اون چشمهای گِرد شده رو شُل کنید که هیچ حوصلهی توضیح دادن ندارم.
امروز صبح که بیدار شدم، حدود ۳۰ تا دونه، روی صورتم بود؛ در حالیکه تا این لحظه، از کمر به پایین، کلاً فقط دو تا دونه رؤیت شده! آی حرصم گرفته!
با همهی اینها فکر میکنم که خدا رو شکر اوضاع خیلی خوبه. دونههای روی صورتم همهگی ریز هستن و هیچ کدوم هم آبدار نیستن. در کل فقط 4 تا دونهی آبدار دارم که خوشبختانه هیچ کدوم روی صورتم نیست. دیدن عاقبت خواهری که با اینکه بیماریاش صدها برابر شدیدتر از من بود، اما خیلی زود خوب شد هم بسیار روحیهبخشه!
ولی انصافاً امروز صبح اصلاً آمادگی دیدن اون همه دونه رو توی صورت طفلکیام نداشتم! حسابی خودم رو باختم و تا دلتون بخواد زیر دوش اشک ریختم! هنوز که هنوزه هم بغض توی گلومه و تا میآم صحبت کنم، بدون اینکه دست خودم باشه، شُر و شُر اشکم سرازیر میشه! انگار نه انگار که این همون آبلهمرغون خفیفیه که آرزوش رو داشتم و حالا باید خوشحال باشم که تعداد دونههام به راحتی قابل شمارشه...
بیشتر از دست خواهری ناراحتام که با بیتوجهی و بیاحتیاطی یه بیماری مسری رو از محل کارش به خونه منتقل کرد. حالا آبلهمرغون که چندان بد نیست... خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که شرش کنده شده و دیگه تا آخر عمرم لازم نیست که نگران آبلهمرغون باشم؛ ولی اگه قرار باشه بیماری هر مریض مبتلا به یه بیماری مسری مثل سل و وبا و ایدز و هپاتیت و ... رو هم به خونه بیاره که نمیشه. فکر میکنم که خواهری توی این موارد کمی سهلانگاره و این موضوع مهمترین دلیل ناراحتی امروزمه.
پ.ن1: حلول ماه مبارک رمضان هم مبارک. من که چند روز اولش رو نمیتونم روزه بگیرم و این روزها اصلاً برام حال و هوای ماه رمضان رو نداره؛ اما امیدوارم همهی عبادتهای این ماه مبارک، قبول حق باشه و همه برای هم دعا کنیم.
پ.ن2: این مطلب یه پینوشت خیلی رمانتیک هم داشت که بعد از نوشتن، صلاح ندونستم بذارمش...
دوندون میشویــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!
توی آپارتمان ما سه تا بچهی 9-8 ساله زندگی میکنن: سعید، امیر و شایان.
خانوادهی سعید و امیر، وضع مالی خوبی دارن؛ اما وضع مالی پدر شایان با اینکه چندان هم بد نیست، ولی خوب به خوبی اون دو تای دیگه هم نیست.
سعید و امیر، دوچرخه دارن؛ چند دست لباس فوتبال، با همهی ضمایم و متعلقاتش، مثل دستکش و جوراب و کفش و حتی زانوبند مخصوص دارن؛ انواع و اقسام توپهای فوتبال و هفتتیرهای گرونقیمت و تفنگ و شمشیر و ... خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنید دارن. اما شایان هیچ کدوم اینها رو نداره. با یه تیشرت و شلوار معمولی و دمپایی پدرش(!) میآد توی حیاط و با بچههای دیگه بازی میکنه.
موقعی که سعید و امیر دوچرخهسواری میکنن، اون یا پشت سر اونها میدوه، یا یه گوشهی حیاط میشینه و نگاهشون میکنه. اگه یه روز سعید یا امیر خونه نباشن، از دوچرخهی اونها استفاده میکنه و تا جایی که ممکنه رکاب میزنه.
بارها شنیدهم که برای چند دقیقه دوچرخهسواری، یا دروازهبانی با دستکش(!) به دوستانش التماس کرده. دوستانش هم بچه هستن و نمیشه توقع داشت که این شرایط رو درک کنن. اونها هم گاهی روی دندهی لج میافتن و یه کنایهای هم بارش میکنن. هرچند احساس میکنم که بیشتر اوقات هم مراعات میکنن. چند روز پیش شنیدم که مادر سعید سر پسرش داد کشید و گفت که تا وقتی من اجازه ندادهام، حق نداری دوچرخهات رو به کسی بدی! چند روزه که مادر شایان دائم مراقبه که پسرش از دوچرخهی بچههای دیگه استفاده نکنه.
من نمیدونم مادر شایان از پنجره نمیبینه که پسرش چه آرزوهایی داره و چهطور داره جلوی دوستانش خُرد میشه؟! اوایل خیال میکردم که لابد چون تازه خونه خریدن، حتماً بدهی زیادی برای قسط خونهشون دارن و اوضاع اقتصادیشون واقعاً اجازهی این خرجها رو نمیده. ولی به مرور فهمیدم که وضع مالی این خانواده، هر طوری که هست، با توجه به ریخت و پاش زیادی که دارن، اونقدرها هم نمیتونه بد باشه. یه نمونهی کوچکش رو مثال میزنم: چند وقت پیش پدر و مادر شایان به حج عمره رفتن و ولیمهی مفصل و پر زرق و برقی هم برای خودشون ترتیب دادن.
حالا فکر میکنم که دلیل این کمبودها بیشتر ناشی از بیتوجهی پدر و مادرشه، تا مسائل مالی و اقتصادی خانوادهاش.
برام سخته باور کنم که توی این نسل، هنوز بچههایی هستن که اینجوری مورد بیتوجهی والدینشون قرار میگیرن. پدر و مادر شایان، بیسواد و بیفرهنگ نیستن و جزء اقشار متوسط جامعه محسوب میشن. به نظر من داشتن یه دووچرخه یا یک دست لباس ورزشی (حتی شده از نوع ارزونقیمتش) انتظار کاملاً معقولیه که یه پسر بچه توی شهر تهران و توی این سن میتونه از پدر و مادرش داشته باشه.
باید اعتراف کنم که روزهای زیادی از تابستون امسال رو برای تنهاییهای شایان، غصه خوردهام! اما چیزی که خیلی فکرم رو مشغول کرده اینه که آیا میشه بعضی رفتارهای غیر عادی شایان رو هم به این مسأله نسبت داد؟! مثلاً اون تنها کسیه که توی حیاط با دوچرخه میره داخل باغچه و گلها رو زیر چرخش له میکنه. یا مثلا وسط بازی یکهو شاخهی درخت رو میگیره و دیوانهوار تکانهای شدیدی بهش میده. یا مثلاً وقتهایی که دختر بچهی همسایه برای بازی به حیاط میآد، شایان تنها بچهایه که باهاش ناسازگاره و با توجه به قدرت جسمی قویتری که نسبت به دخترک داره، بارها به قصد ترسوندن و حتی کتک زدن، به طرفش حملهور شده. در حالیکه سعید و امیر کاری به کار دختره ندارن و موقع بازی، رعایت دختر بودنش رو هم میکنن و درست برعکس شایان، کاملاً از موضع احترام با دختره برخورد میکنن! میشه فرض کرد که این ناهنجاریها ارتباطی با عقدهها و کمبودهای شایان نداره و بایستی این موارد رو هم به بیتوجهی و کوتاهی پدر و مادرش در تربیت فرزندشون نسبت داد؟!
با همهی این اوصاف، تجربه به من نشون داده که اتفاقاً اغلب اینجور افراد، نسبت به بقیهی هم سن و سالهاشون نوجوانی و جوانی موفقتری دارن و توی بزرگسالی هم در مقابل مسائل و مشکلاتشون به مراتب خیلی منطقیتر و سنجیدهتر عمل میکنن و در آینده هم همسران و پدران (یا مادران) بینظیری از آب در میآن! هرچند که نمیتونم بین این دو مورد ارتباط منطقی پیدا کنم، ولی موارد و نمونههای خیلی زیادی رو تا به حال دیدهام که باعث شده فرضیهی تأثیر منفی عقدهها و کمبودهای دوران کودکی در زندگی آیندهی آدمها، تا حد زیادی در نظرم زیر سؤال بره!
پ.ن1: به دلایل امنیتی، اسم بچههای همسایه رو تغییر دادم!
پ.ن2: مشکل فاصلهی بین خطوط با راهنمایی پرستو و یه نفر دیگه که نمیتونم به وبلاگش لینک بدم، برطرف شد. بدینوسیله از هردوشون تشکر میکنم!
1-به نظر شما وبلاگی که آدم نمیتونه توش دو کلمه حرف دلش رو بنویسه به چه دردی میخوره؟!
حرفهای نگفته بدجوری دارن روی دلم سنگینی میکنن. حرفهایی که کوچکترین شعاع حریم شخصیام، به اونها تعلق داره. حرفهایی که فقط خودم میدونم و خدا. خدایی که این روزها کلاهم باهاش رفته تو هم و حسابی با خودم و خودش درگیرم.
انگار دیگه بر طبل بیعاری کوبیدن هم جوابگو نیست. باید به فکر یه راه حل اساسی باشم.
امروز یه لحظه به یاد خود واقعیام افتادم. از دیماه 84 تا حالا گمش کردم. پیداش میکنم... سهم من از زندگی این نیست؛ تا وقت دارم باید بگیرمش. من صاحبی دارم که همیشه منتظره من، بخوام و اون، بده.
2- دوستانم گاهی به من اعتراض میکنن که چرا انقدر نگاهم به مسائل اطراف، جنصیتیه. چند وقت پیش هرچی لینک توی وبلاگ یکی از دوستانم بود رو باز کردم و برای تعداد زیادی از بلاگرهای خانم و آقا کامنت گذاشتم. چندین تای دیگه رو هم از گوشه و کنار پیدا کردم و خلاصه با هر جون کندنی که بود تونستم شونصد تا وبلاگ رو بخونم و براشون کامنتهای باربط(!) بذارم. ضمن اینکه قصد تبلیغ وبلاگ خودم رو داشتم، میخواستم ببینم وبلاگنویسهای خانم بیشتر تحویل میگیرن یا آقا! قدرت خدا، به جز یه نفر که جواب مخالفتم با مطلبش رو نوشته بود، هیچ عنصری از اُناث جوابم رو نداد که نداد. درحالیکه اکثر آقایونی که براشون کامنت گذاشته بودم، برای یک بار هم که شده، به وبلاگم سر زدن و کامنت گذاشتن. جالبتر اینکه توی وبلاگ آقایون، اکثر کامنتگذارها خانم هستن؛ و برعکس!
این فقط یه نمونهاش بود؛ من آزمایشات موفق دیگهای هم داشتهام! آهای دوستجونها! بالاخره من قسم حضرت ابوالفضل شما رو قبول کنم یا دم خروس رو؟!
3- از مطلب قبلی تا حالا یه مشکلی پیش اومده که نمیدونم چهطوری میشه برطرفش کرد. بین پاراگرافهای مطالبم یه خط فاصله میافته. کسی میتونه راهنمایی کنه که چهطوری میشه برطرفش کرد؟!
4- هنوز دوندون نشدهام؛ ولی به محض دوندون شدن، حتماً مراتب رو به اطلاعتون میرسونم!
