تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   صبح امروز، مادر جان و پدر جان، به قصد خرید میوه از میدان میوه و تره­بار، از منزل خارج شدند و با یک کامیون سبزی و مقداری میوه و مقدار قابل توجهی لبخند (به پهنای صورتشان)، به منزل مراجعت نمودند!
   نتیجه آن­که از ساعت ده صبح تا ساعت 1:30 بعد از ظهر، بنده و مادر جان و پدر جان، مشغول پاک کردنِ دسته­هایِ شنبلیله و جعفری و اسفناج و تره بودیم؛ و در آن هنگام که بسی احساس گرسنگی نمودیم، ناگهان دریافتیم که برای ناهارمان هم چاره­ای نیندیشیده­ایم! از این رو بنده، برای طبخ املت (شما بخوانید: برای رهایی از شرّ آن تره­های کثیف و گِلی و کسل­کننده)، به سوی مطبخ شتافته و مقادیری گوجه­فرنگی را به سرعت پوست کنده، خرد نموده و به همراه قارچ و فلفلِ خرد شده و سیر رنده شده، و سرانجام 3 عدد تخم­مرغ، املت بی­نظیری را مهیا نمودیم و در همین راستا، دو تا از ناخن­های بلند و عزیزمان، که جهت شرکت در عروسی دوستمان، مانند چشممان از آن محافظت نموده بودیم، از نیمه بشکست و آه از نهادمان برخاست و با تمام این اوصاف، از فرط گرسنگی، انگشتان دستمان را نیز همراه املت، میل نمودیم و در آن هنگام که شکم­مان انباشته گشت، دریافتیم که ستون فقراتمان دیگر راست نمی­شود و اسپاسم شدیدی نیز در ناحیه­ی گردن مشهود می­باشد. لذا به صورت افقی و بدون بالش، به استراحت پرداختیم و در این حین از فرط خستگی، بی­هوش گشتیم و هنگامی که به هوش آمدیم، دریافتیم که تقریباً تمام اندام­ها و اعضایمان خشک و دردناک و خسته و کوفته می­باشند. لذا بی­خیال مراحل بعدی گشتیم و به خوردن چای و بیسکویت و بستنی پرداختیم.
   مادر جان و پدر جان، بدون استراحت، به امر شستن و خرد کردن و سرخ کردن مشغول گشتند و دقایقی قبل، آخرین مرحله (یعنی وعده کردن سبزی­های سرخ شده) نیز به پایان رسید و سبزی­های جان­فرسای کذایی، هم­اکنون در نهایت افتخار، مشغول انجام فریضه­ی انجماد می­باشند... 
   والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 22:22  توسط مرجان  | 

   چند وقت پیش که یه پست پروانه‌ای گذاشته بودم، یکی از دوستانم باهام تماس گرفت و پیشنهاد داد که جهت عوق(!) زدن‌های اورژانسی خوانندگان فهیم، یا یه پاکت بذارم گوشه‌ی وبلاگم، یا توی لوگوی وبلاگم بنویسم که در هنگام خواندن مطالب این وبلاگ، برای احتیاط، همیشه یک پاکت در دست‌رس داشته باشید. در غیر این صورت، نویسنده هیچ گونه مسئولیتی را در قبال حوادث احتمالی بر عهده نخواهد گرفت!
   سر همین تکه‌اش کلی گفتیم و خندیدیم... حالا شده حکایت پستِ قبلی‌ام. هرچند که پروانه‌ای نبود؛ ولی به نظرم از اون پست‌های به قول دوستم، پاکتی بود! نمی‌دونم چرا هیچ خوشم نیومد از ترکیبش. به نظرم بهتر هم می‌تونستم بنویسم‌اش :)  

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 23:33  توسط مرجان  | 

   حتماً دیدین که بعضی از وبلاگ­نویس­ها، نه تنها به نکاتِ نگارشی، هیچ اهمیتی نمی­دن، بلکه لابه­لای نوشته­هاشون هم می­شه کلی غلط املایی پیدا کرد.
   همیشه به نظرم می­آد که این­جور وبلاگ­ها اکثراً خیلی cheap (فارسی­اش چی می­شه؟! کم­ارزش؟ به­درد نخور؟ بُنجُل؟ خلاصه همون...) هستن و ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو ندارن.
   تجربه نشون داده که حداقل ویژگی یه وبلاگِ خوب (البته از نظر خودم!) این­ه که حدّالامکان نکات نگارشی رو رعایت کنه و غلط املایی هم نداشته باشه.
   بعدش هم خودم می­دونم که هر وبلاگی یه چهاردیواری کاملاً شخصی و اختیاری­ه و هر صاحب­خونه­ای حق داره توی خونه­ی خودش، هر کاری که دلش می­خواد رو هر جوری که عشقش می­کشه، انجام بده و هرکس که خوشش نمی­آد هم می­تونه رفت و آمد نکنه و کسی هم مجبورش نکرده!
   امّا... راستش رو بخواید یه چند تا کلمه هست که من شدیداً به املای درستشون آلرژی دارم؛ و قسمت دردناک ماجرا این­ه که تعدادی از دوستان خیلی خوبم(که وبلاگ­های خیلی خوبی هم دارن) بعضی از اون­ها رو اشتباه می­نویسن و قسمت دردناک­ترش این­ه که تا حالا به یکی دو نفرشون هم تذکر داده­ام، اما ظاهراً اون­ها نظر من رو به هیچی هم حساب نمی­کنن و کماکان همون شکلی می­نویسن!
   گفتم بیام از طریق همین تریبون، همه­گی شما رو تهدید کنم به این­که اگه بعد از این، حتی یه دونه از این کلمه­ها رو توی وبلاگ­هاتون اشتباه بنویسید، دیگه نه من، نه شما!
(آیا انذار شدید؟! D: )

اشتباه

صحیح

توضیح

ادا و اطفار

ادا و اطوار

اگه اشتباه نکنم، "اطوار" جمع "طور"ه.


 
حلیم بوقلمون


 هلیم بوقلمون

"حلیم" به معنی "صبور"ه و طبیعتاً با این "هلیم"ِ خوراکی، فرق داره!

 

یا ابوالفضل

 

یا ابالفضل

از قواعد زبان عربی­ه که قاعده­اش رو به­خاطر ندارم؛ ولی ایام محرّم، از این پرچم­های "یا ابوالفضل"، خیلی لجم می­گیره...

ابالفضل

ابوالفضل

این هم برعکس بالایی­ه!

 
می­گزارم (می­زارم) روی میز

 
می­گذارم (می­ذارم) روی میز

"گزاردن" به معنی "به­جا آوردن"­ه؛ و "گذاشتن" به معنی "قرار دادن".


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 13:43  توسط مرجان  | 

   هرگز از آن‌چه بر زبان نیاورده‌اید، پشیمان نخواهید شد.*
*بزرگمهر حکیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 13:24  توسط مرجان 

هوای حوصله ابری‌ست.
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 13:17  توسط مرجان 

 

سلام پسرعمو! چه خبر؟ از این دنیای بزرگ خوشت می‌آد؟!

به چی فکر می‌کنی فرشته‌ی کوچولو؟!

ببینم! دنیای رنگارنگ که کسالت‌آور نیست... هست؟!

شب بخیر! :)

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 23:20  توسط مرجان  | 

   تا حالا اسمی از "مخروط نور" شنیدین؟! اگه تو عمرتون سراغی از نسبیتِ اینشتین گرفته باشید، حتماً به نظرتون آشنا می­آد. اگه هیچ شناختی ازش نداشته باشید هم مهم نیست... من قصد ندارم که نظریه­ی نسبیت رو این­جا باز کنم و در موردش صحبت کنم. فقط این نمودارِ "مخروط نور" به نظرم خیلی جالب می­آد. گفتم بد نیست شما هم یه نگاهی بهش بندازید.
   مخروطِ نور نشون می­ده که موجودات مادّی (منظورم موجوداتِ دارای جسم مادّی­ه) قادر نیستن به گذشته یا آینده سفر کنن و همیشه در لحظه­ی حال گیر افتاده­ان! بنابراین برای این­که قادر باشیم به گذشته یا آینده سفر کنیم، لازم­ه که اول از شرّ جسم مادّیِ خودمون خلاص بشیم. انگار توی این فضای بزرگ و لایتناهی، در حین حرکت به سمت بالا (یعنی آینده)، توی یه نقطه­ی کوچیک(یعنی حال) گرفتار شدیم و قادر نیستیم ذره­ای از زمان جلو بیفتیم؛ یا حتی عقب بمونیم!
   نمی­دونم شما چه حسی نسبت به این موضوع دارید... ولی من بعد از دیدن این نمودار، برای اولین بار با تمام وجودم حس کردم که غریزتاً تمایل دارم که یه زمانی، یه جایی و یه جوری بتونم از شر جسم ناتوان خودم خلاص بشم؛ یعنی بمیرم...
   انگار میل به مردن هم درست به اندازه­ی میل به خوردن و خوابیدن و ...، کاملاً فطری و غریزی­ه.
   دانشجو که بودم، وقتی برای اولین بار این نمودار رو دیدم، ناخودآگاه شعرِ "لحظه­ی گم­شده"ی سهراب رو گوشه­ی دفترم نوشتم. شعرش رو می­تونید در ادامه­ی مطلب ببینید.

مخروط نور

   پ.ن1: هرچند براتون ثابت نکردم؛ ولی از من بپذیرید که این نمودار فقط یه نظریه یا ادعای ساده نیست؛ از روی محاسباتِ دقیق به دست اومده و سند و مدرک(پدر و مادر!) درست و حسابی داره و همین­جوری روی هوا کشیده نشده.
پ.ن2: پیشاپیش عید رمضانتون مبارک باشه! امیدوارم همه­ی عبادت­هاتون قبول باشه و همه­ی دعاهای خیری که در حق خودتون و دیگران کردید، مستجاب بشه :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 18:8  توسط مرجان  | 

   مطلب شماره ۳ ِ این نوشته رو که خوندم، یه حس خاصی بهم دست داد. انگار نه انگار که تا همین چند روز پیش، ما نسل سومی بودیم، پدر و مادرهامون نسل دومی و پدربزرگ­ها و مادربزرگ­هامون نسل اولی. مدتی­ه که نسل دومی­ها آروم­آروم دارن به جرگه­ی نسل اولی­ها می­پیوندن و ما نسل سومی­ها هم خیلی بی­صدا داریم نسل دومی می­شیم. به همین راحتی و با یه چشم بر هم زدن دیگه، ما هم نسل اولی می­شیم و توی چشم بر هم زدن بعدی، دیگه از رده خارج­ایم؛ تازه اگه اون وسط مسط­ها هم بای­کوت نشده باشیم!

   پ.ن1: این 5اُمین مطلبی­ه که از صبح تا حالا نوشته­ام! ظاهراً که حالم خوب­ه؛ ولی راستش رو بخواین دیگه کم­کم دارم نگران می­شم. شما چه­طور؟!
   پ.ن2: استراحت می­کنیــــــــــــــم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 0:53  توسط مرجان  | 

   گاه اشخاص به اعمالی می‌بالند که اگر از دیگران بشنوند، آن را گناه خواهند شمرد.*
*محمد حجازی

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 22:16  توسط مرجان 

   این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 20:52  توسط مرجان 

   متن مکالمه­ی بنده و همشیره­ی گرامی، در حالی که از سر بی­کاری، مشغول شخم زدنِ آرشیو وبلاگ این­جانب بودن:

- مرجان، تو که الان می­نویسی، پس چرا اون وقت­ها همه­ی انشاهای مدرسه­ات رو می­دادی من بنویسم؟!
- اوووم... راست می­گی­ها! فکر کنم انشاهایی که تو برام می­نوشتی بزرگ­ترین مشوق من برای نوشتن بوده­ان! :))
- تازه مجبورم می­کردی مشق­هات رو هم بنویسم!
- خالی نبند دیگه... کجا مشق­های من رو می­نوشتی؟!
- اِه! یادت نیست؟! مجبورم می­کردی صورت سؤال­هات رو برات بنویسم و تو فقط جواب می­دادی.
- واقعاً؟! آخِی... یه چیزهایی داره یادم می­آد! D:
- تازه یادم­ه یه بار مشق­های سیما (دخترخاله­ام) رو هم نوشتم!
- :)) من هم یادم­ه یه بار خونه­ی عمو بودیم، راضیه (دختر عَموم!) کلاس اول بود؛ دفتر نقاشی­اش پیش دوستش جا مونده بود و گریه می­کرد. عمو رفت براش یه دفتر نقاشی خرید. یاز هم گریه می­کرد می­گفت خانممون دعوام می­کنه، می­گه پس بقیه­ی نقاشی­هات کو؟! من ازش پرسیدم چند تا نقاشی کشیده بودی؟ گفت 4تا. نشستم براش 5تا نقاشی کشیدم! هنوز هم یه وقت­هایی با راضیه یاد اون روز می­افتیم و می­خندیم. معلمشون کلی تحویلش گرفته بود! :)
- یادش به­خیر...

  
پ.ن: بعد از این گفت و گو، به نظرم رسید که خاطرات بامزه­تری هم از دوران مدرسه دارم و بد نیست که هر از گاهی، بعضی­هاشون رو توی وبلاگم بنویسم. اولی­اش رو علی­الحساب داشته باشید؛ تا بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 18:39  توسط مرجان  | 


   آن کس که شما را به خاطر گناهی که مرتکب نشده‌اید عفو می‌کند، خویش را به خاطر جنایت خود می‌بخشد*
*جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:25  توسط مرجان 

   دیشب توی خواب می­دیدم که دنبال یه کتابی می­گردم؛ ولی اسم ناشرش رو نمی­دونم. کلی به این در و اون در زدم و بالاخره فهمیدم که ناشرش کسی نیست جز... بایرامعلیِ وبلاگستان!!!
   بیدار که شدم، خنده­ام گرفت! طفلک بایرامعلی، اون سر دنیا، روحش هم از همچین کتابی خبر نداره؛ چه برسه به این­که ناشرش هم باشه! فکرش رو بکنید... انتشارات بایرامعلی! :))
   من کُشته مُرده­ی این­جور خواب­های علمی-فرهنگی(!) خودم­ام!

   پ.ن: مدتی­ه که خیلی کمتر از قبل، خودم و نوشته­هام رو سانسور می­کنم. شاید برای همین­ه که این روزها وبلاگم رو بیشتر از قبل دوست دارم... حتی اگه یکی از خواننده­های خوب و فهیمِ این­جا، توی یه کامنت خصوصی، متهم­ام کرده باشه به ریاکاری و پُز دادن و کلاس گذاشتن. :)

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 13:15  توسط مرجان  | 

   بعد از اون همه نکوهش و سرزنش، بعد از اون همه نذر و نیاز، بعد از اون همه اضطراب و انتظار، بالاخره امروز صبح به دنیا اومد...
   فرشته­ی کوچولو، تولدت مبارک.

   پ.ن1: برادر بزرگِ این فرشته­ی کوچولو، یه قربانی دیگه از ازدواج­های فامیلی­ه. خدا رو شکر که این یکی جون سالم به در برد. واقعاً خدا رو شکر.
   پ.ن2: من امروز هم نمایشگاه قرآن بودم! D:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 21:52  توسط مرجان  | 

   اللهمَّ إنّی اسئلکَ سُؤالَ خاضِعٍ مُتَذَلِّلٍ خاشِعٍ، اَن تُسامِحَنی و تَرحَمَنی و تَجعَلَنی بِقِسمِکَ راضیاً قانعاً، و فی جَمیعِ الاَحوالِ مُتَواضِعاً. اللهمَّ و اَسئَلُکَ سُؤالَ مَنِ اشتَدَّت فاقَتُهُ، و اَنزَلَ بِکَ عِندَ الشَّدائِدِ حاجَتَهُ و عَظُمَ فیما عِندَکَ رَغبَتُهُ.

   خدایا از تو درخواست می­کنم با سؤالی از روی خضوع و ذلت و خشوع، که بر من آسان گیری و به حالم ترحّم کنی و مرا به قسمت مقدّر خود خشنود و قانع سازی، و در هر حال مرا متواضع گردانی. خدایا من از تو مانند سائلی درخواست می­کنم که در شدت فقر و بیچارگی باشد، و در سختی­های عالم، تنها به درگاه تو عرض حاجت کند و شوق و رغبتش به آن­چه نزد توست باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 19:35  توسط مرجان 

   ماه رمضون امسال نه حس و حال رفتن به نمایشگاه قرآن رو داشتم و نه پایه­اش رو. دیروز یکی از دوستان قدیمی پایه شد و دو سوته اغفالم کرد و من هم که خرابِ رفیق؛ بلند شدم باهاش رفتم نمایشگاه.
   تلفنی که با دوستم صحبت کردم، بعدش به خواهری گفتم که این دوست من خیلی لاجون­ه، و با زبون روزه داره می­آد نمایشگاه و احتمالاً آخرهاش باید کولش کنم ببرمش خونه­شون. نشون به اون نشون که خودم دو بار توی نمایشگاه حالم بد شد و هربار چند دقیقه­ای رو باید می­نشستم تا حالم جا بیاد! دوست جون هم کلی به من خندید که آره... کی بود کُری می­خوند، می­خواست من رو کول کنه؟!
   کلی آرزوی آبِ یخ و شربتِ تگری کردیم و خانمی که کنارمون نشسته بود کلی بهمون خندید و کلی هم دلش به حالمون سوخت.
   من دو جلد دیگه از تفسیر "نسیم حیات" رو به همراه کتاب "لهوف"خریدم. لهوف رو تقریباً شونصد نفر ترجمه کرده­ان و من مونده بودم که کدوم رو بردارم. ظن خودم به ترجمه­ی "عقیقی بخشایشی" بود و بالاخره یه آقای روحانیِ بی­طرف هم این ترجمه رو تأیید کرد و با خیال راحت خریدمش.
   از این قرآن­های "عثمان طه" که هر جزءش توی یه کتاب کوچک نوشته شده بود و کلش داخل یک کیف بود، خیلی خوشم اومد. برای خریدش کمی خسّت به خرج دادم و کمی هم به نظرم رسید که فعلاً ضروری نیست.
   شیطنتم گل کرده بود و دائم سراغ قرآن­های متفاوت و زیبا و نفیس رو می­گرفتم! از بس ندید بدید بازی در آوردم و الکی ذوق کردم که دوستم هم به صرافت افتاد و تا دلتون بخواد دوتایی مدل­های مختلف پسند کردیم و ریز ریز خندیدیم و به درگاه خدا استغفار کردیم و... قند بود که توی دل­های خالی­مون آب می­شد. نتیجه­اش هم این شد که از بس بازیگوشی کردیم که آخرش دم افطار شد و ما نه به آثار هنری رسیدیم و نه سراغی از نرم­افزارها گرفتیم.
   داشتیم با عجله برمی­گشتیم که دیدیم توی یه قسمتی، مجسمه­ها و صنایع دستی سریال حضرت یوسف به نمایش گذاشته شده. له­له­زنان یه سری هم به اون­جا زدیم و جالب­ترین قسمتش این بود که بعضی از مجسمه­ها از یونولیت ساخته شده بود.
   این بود گزارش بازدید دوره­گرد از یادم نیست چندمین نمایشگاه بین­المللی قرآن کریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 18:12  توسط مرجان  |