صبح امروز، مادر جان و پدر جان، به قصد خرید میوه از میدان میوه و ترهبار، از منزل خارج شدند و با یک کامیون سبزی و مقداری میوه و مقدار قابل توجهی لبخند (به پهنای صورتشان)، به منزل مراجعت نمودند!
نتیجه آنکه از ساعت ده صبح تا ساعت 1:30 بعد از ظهر، بنده و مادر جان و پدر جان، مشغول پاک کردنِ دستههایِ شنبلیله و جعفری و اسفناج و تره بودیم؛ و در آن هنگام که بسی احساس گرسنگی نمودیم، ناگهان دریافتیم که برای ناهارمان هم چارهای نیندیشیدهایم! از این رو بنده، برای طبخ املت (شما بخوانید: برای رهایی از شرّ آن ترههای کثیف و گِلی و کسلکننده)، به سوی مطبخ شتافته و مقادیری گوجهفرنگی را به سرعت پوست کنده، خرد نموده و به همراه قارچ و فلفلِ خرد شده و سیر رنده شده، و سرانجام 3 عدد تخممرغ، املت بینظیری را مهیا نمودیم و در همین راستا، دو تا از ناخنهای بلند و عزیزمان، که جهت شرکت در عروسی دوستمان، مانند چشممان از آن محافظت نموده بودیم، از نیمه بشکست و آه از نهادمان برخاست و با تمام این اوصاف، از فرط گرسنگی، انگشتان دستمان را نیز همراه املت، میل نمودیم و در آن هنگام که شکممان انباشته گشت، دریافتیم که ستون فقراتمان دیگر راست نمیشود و اسپاسم شدیدی نیز در ناحیهی گردن مشهود میباشد. لذا به صورت افقی و بدون بالش، به استراحت پرداختیم و در این حین از فرط خستگی، بیهوش گشتیم و هنگامی که به هوش آمدیم، دریافتیم که تقریباً تمام اندامها و اعضایمان خشک و دردناک و خسته و کوفته میباشند. لذا بیخیال مراحل بعدی گشتیم و به خوردن چای و بیسکویت و بستنی پرداختیم.
مادر جان و پدر جان، بدون استراحت، به امر شستن و خرد کردن و سرخ کردن مشغول گشتند و دقایقی قبل، آخرین مرحله (یعنی وعده کردن سبزیهای سرخ شده) نیز به پایان رسید و سبزیهای جانفرسای کذایی، هماکنون در نهایت افتخار، مشغول انجام فریضهی انجماد میباشند...
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
چند وقت پیش که یه پست پروانهای گذاشته بودم، یکی از دوستانم باهام تماس گرفت و پیشنهاد داد که جهت عوق(!) زدنهای اورژانسی خوانندگان فهیم، یا یه پاکت بذارم گوشهی وبلاگم، یا توی لوگوی وبلاگم بنویسم که در هنگام خواندن مطالب این وبلاگ، برای احتیاط، همیشه یک پاکت در دسترس داشته باشید. در غیر این صورت، نویسنده هیچ گونه مسئولیتی را در قبال حوادث احتمالی بر عهده نخواهد گرفت!
سر همین تکهاش کلی گفتیم و خندیدیم... حالا شده حکایت پستِ قبلیام. هرچند که پروانهای نبود؛ ولی به نظرم از اون پستهای به قول دوستم، پاکتی بود! نمیدونم چرا هیچ خوشم نیومد از ترکیبش. به نظرم بهتر هم میتونستم بنویسماش :)
حتماً دیدین که بعضی از وبلاگنویسها، نه تنها به نکاتِ نگارشی، هیچ اهمیتی نمیدن، بلکه لابهلای نوشتههاشون هم میشه کلی غلط املایی پیدا کرد.
همیشه به نظرم میآد که اینجور وبلاگها اکثراً خیلی cheap (فارسیاش چی میشه؟! کمارزش؟ بهدرد نخور؟ بُنجُل؟ خلاصه همون...) هستن و ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو ندارن.
تجربه نشون داده که حداقل ویژگی یه وبلاگِ خوب (البته از نظر خودم!) اینه که حدّالامکان نکات نگارشی رو رعایت کنه و غلط املایی هم نداشته باشه.
بعدش هم خودم میدونم که هر وبلاگی یه چهاردیواری کاملاً شخصی و اختیاریه و هر صاحبخونهای حق داره توی خونهی خودش، هر کاری که دلش میخواد رو هر جوری که عشقش میکشه، انجام بده و هرکس که خوشش نمیآد هم میتونه رفت و آمد نکنه و کسی هم مجبورش نکرده!
امّا... راستش رو بخواید یه چند تا کلمه هست که من شدیداً به املای درستشون آلرژی دارم؛ و قسمت دردناک ماجرا اینه که تعدادی از دوستان خیلی خوبم(که وبلاگهای خیلی خوبی هم دارن) بعضی از اونها رو اشتباه مینویسن و قسمت دردناکترش اینه که تا حالا به یکی دو نفرشون هم تذکر دادهام، اما ظاهراً اونها نظر من رو به هیچی هم حساب نمیکنن و کماکان همون شکلی مینویسن!
گفتم بیام از طریق همین تریبون، همهگی شما رو تهدید کنم به اینکه اگه بعد از این، حتی یه دونه از این کلمهها رو توی وبلاگهاتون اشتباه بنویسید، دیگه نه من، نه شما!
(آیا انذار شدید؟! D: )
|
اشتباه |
صحیح |
توضیح |
|
ادا و اطفار |
ادا و اطوار |
اگه اشتباه نکنم، "اطوار" جمع "طور"ه. |
|
|
|
"حلیم" به معنی "صبور"ه و طبیعتاً با این "هلیم"ِ خوراکی، فرق داره! |
|
|
|
از قواعد زبان عربیه که قاعدهاش رو بهخاطر ندارم؛ ولی ایام محرّم، از این پرچمهای "یا ابوالفضل"، خیلی لجم میگیره... |
|
ابالفضل |
ابوالفضل |
این هم برعکس بالاییه! |
|
|
|
"گزاردن" به معنی "بهجا آوردن"ه؛ و "گذاشتن" به معنی "قرار دادن". |
*بزرگمهر حکیم
تا حالا اسمی از "مخروط نور" شنیدین؟! اگه تو عمرتون سراغی از نسبیتِ اینشتین گرفته باشید، حتماً به نظرتون آشنا میآد. اگه هیچ شناختی ازش نداشته باشید هم مهم نیست... من قصد ندارم که نظریهی نسبیت رو اینجا باز کنم و در موردش صحبت کنم. فقط این نمودارِ "مخروط نور" به نظرم خیلی جالب میآد. گفتم بد نیست شما هم یه نگاهی بهش بندازید.
مخروطِ نور نشون میده که موجودات مادّی (منظورم موجوداتِ دارای جسم مادّیه) قادر نیستن به گذشته یا آینده سفر کنن و همیشه در لحظهی حال گیر افتادهان! بنابراین برای اینکه قادر باشیم به گذشته یا آینده سفر کنیم، لازمه که اول از شرّ جسم مادّیِ خودمون خلاص بشیم. انگار توی این فضای بزرگ و لایتناهی، در حین حرکت به سمت بالا (یعنی آینده)، توی یه نقطهی کوچیک(یعنی حال) گرفتار شدیم و قادر نیستیم ذرهای از زمان جلو بیفتیم؛ یا حتی عقب بمونیم!
نمیدونم شما چه حسی نسبت به این موضوع دارید... ولی من بعد از دیدن این نمودار، برای اولین بار با تمام وجودم حس کردم که غریزتاً تمایل دارم که یه زمانی، یه جایی و یه جوری بتونم از شر جسم ناتوان خودم خلاص بشم؛ یعنی بمیرم...
انگار میل به مردن هم درست به اندازهی میل به خوردن و خوابیدن و ...، کاملاً فطری و غریزیه.
دانشجو که بودم، وقتی برای اولین بار این نمودار رو دیدم، ناخودآگاه شعرِ "لحظهی گمشده"ی سهراب رو گوشهی دفترم نوشتم. شعرش رو میتونید در ادامهی مطلب ببینید.

پ.ن1: هرچند براتون ثابت نکردم؛ ولی از من بپذیرید که این نمودار فقط یه نظریه یا ادعای ساده نیست؛ از روی محاسباتِ دقیق به دست اومده و سند و مدرک(پدر و مادر!) درست و حسابی داره و همینجوری روی هوا کشیده نشده.
پ.ن2: پیشاپیش عید رمضانتون مبارک باشه! امیدوارم همهی عبادتهاتون قبول باشه و همهی دعاهای خیری که در حق خودتون و دیگران کردید، مستجاب بشه :)
ادامه مطلب
مطلب شماره ۳ ِ این نوشته رو که خوندم، یه حس خاصی بهم دست داد. انگار نه انگار که تا همین چند روز پیش، ما نسل سومی بودیم، پدر و مادرهامون نسل دومی و پدربزرگها و مادربزرگهامون نسل اولی. مدتیه که نسل دومیها آرومآروم دارن به جرگهی نسل اولیها میپیوندن و ما نسل سومیها هم خیلی بیصدا داریم نسل دومی میشیم. به همین راحتی و با یه چشم بر هم زدن دیگه، ما هم نسل اولی میشیم و توی چشم بر هم زدن بعدی، دیگه از رده خارجایم؛ تازه اگه اون وسط مسطها هم بایکوت نشده باشیم!
پ.ن1: این 5اُمین مطلبیه که از صبح تا حالا نوشتهام! ظاهراً که حالم خوبه؛ ولی راستش رو بخواین دیگه کمکم دارم نگران میشم. شما چهطور؟!
پ.ن2: استراحت میکنیــــــــــــــم...
*محمد حجازی
متن مکالمهی بنده و همشیرهی گرامی، در حالی که از سر بیکاری، مشغول شخم زدنِ آرشیو وبلاگ اینجانب بودن:
- مرجان، تو که الان مینویسی، پس چرا اون وقتها همهی انشاهای مدرسهات رو میدادی من بنویسم؟!
- اوووم... راست میگیها! فکر کنم انشاهایی که تو برام مینوشتی بزرگترین مشوق من برای نوشتن بودهان! :))
- تازه مجبورم میکردی مشقهات رو هم بنویسم!
- خالی نبند دیگه... کجا مشقهای من رو مینوشتی؟!
- اِه! یادت نیست؟! مجبورم میکردی صورت سؤالهات رو برات بنویسم و تو فقط جواب میدادی.
- واقعاً؟! آخِی... یه چیزهایی داره یادم میآد! D:
- تازه یادمه یه بار مشقهای سیما (دخترخالهام) رو هم نوشتم!
- :)) من هم یادمه یه بار خونهی عمو بودیم، راضیه (دختر عَموم!) کلاس اول بود؛ دفتر نقاشیاش پیش دوستش جا مونده بود و گریه میکرد. عمو رفت براش یه دفتر نقاشی خرید. یاز هم گریه میکرد میگفت خانممون دعوام میکنه، میگه پس بقیهی نقاشیهات کو؟! من ازش پرسیدم چند تا نقاشی کشیده بودی؟ گفت 4تا. نشستم براش 5تا نقاشی کشیدم! هنوز هم یه وقتهایی با راضیه یاد اون روز میافتیم و میخندیم. معلمشون کلی تحویلش گرفته بود! :)
- یادش بهخیر...
پ.ن: بعد از این گفت و گو، به نظرم رسید که خاطرات بامزهتری هم از دوران مدرسه دارم و بد نیست که هر از گاهی، بعضیهاشون رو توی وبلاگم بنویسم. اولیاش رو علیالحساب داشته باشید؛ تا بعد.
آن کس که شما را به خاطر گناهی که مرتکب نشدهاید عفو میکند، خویش را به خاطر جنایت خود میبخشد*
*جبران خلیل جبران
دیشب توی خواب میدیدم که دنبال یه کتابی میگردم؛ ولی اسم ناشرش رو نمیدونم. کلی به این در و اون در زدم و بالاخره فهمیدم که ناشرش کسی نیست جز... بایرامعلیِ وبلاگستان!!!
بیدار که شدم، خندهام گرفت! طفلک بایرامعلی، اون سر دنیا، روحش هم از همچین کتابی خبر نداره؛ چه برسه به اینکه ناشرش هم باشه! فکرش رو بکنید... انتشارات بایرامعلی! :))
من کُشته مُردهی اینجور خوابهای علمی-فرهنگی(!) خودمام!
پ.ن: مدتیه که خیلی کمتر از قبل، خودم و نوشتههام رو سانسور میکنم. شاید برای همینه که این روزها وبلاگم رو بیشتر از قبل دوست دارم... حتی اگه یکی از خوانندههای خوب و فهیمِ اینجا، توی یه کامنت خصوصی، متهمام کرده باشه به ریاکاری و پُز دادن و کلاس گذاشتن. :)
بعد از اون همه نکوهش و سرزنش، بعد از اون همه نذر و نیاز، بعد از اون همه اضطراب و انتظار، بالاخره امروز صبح به دنیا اومد...
فرشتهی کوچولو، تولدت مبارک.
پ.ن1: برادر بزرگِ این فرشتهی کوچولو، یه قربانی دیگه از ازدواجهای فامیلیه. خدا رو شکر که این یکی جون سالم به در برد. واقعاً خدا رو شکر.
پ.ن2: من امروز هم نمایشگاه قرآن بودم! D:
اللهمَّ إنّی اسئلکَ سُؤالَ خاضِعٍ مُتَذَلِّلٍ خاشِعٍ، اَن تُسامِحَنی و تَرحَمَنی و تَجعَلَنی بِقِسمِکَ راضیاً قانعاً، و فی جَمیعِ الاَحوالِ مُتَواضِعاً. اللهمَّ و اَسئَلُکَ سُؤالَ مَنِ اشتَدَّت فاقَتُهُ، و اَنزَلَ بِکَ عِندَ الشَّدائِدِ حاجَتَهُ و عَظُمَ فیما عِندَکَ رَغبَتُهُ.
خدایا از تو درخواست میکنم با سؤالی از روی خضوع و ذلت و خشوع، که بر من آسان گیری و به حالم ترحّم کنی و مرا به قسمت مقدّر خود خشنود و قانع سازی، و در هر حال مرا متواضع گردانی. خدایا من از تو مانند سائلی درخواست میکنم که در شدت فقر و بیچارگی باشد، و در سختیهای عالم، تنها به درگاه تو عرض حاجت کند و شوق و رغبتش به آنچه نزد توست باشد.
ماه رمضون امسال نه حس و حال رفتن به نمایشگاه قرآن رو داشتم و نه پایهاش رو. دیروز یکی از دوستان قدیمی پایه شد و دو سوته اغفالم کرد و من هم که خرابِ رفیق؛ بلند شدم باهاش رفتم نمایشگاه.
تلفنی که با دوستم صحبت کردم، بعدش به خواهری گفتم که این دوست من خیلی لاجونه، و با زبون روزه داره میآد نمایشگاه و احتمالاً آخرهاش باید کولش کنم ببرمش خونهشون. نشون به اون نشون که خودم دو بار توی نمایشگاه حالم بد شد و هربار چند دقیقهای رو باید مینشستم تا حالم جا بیاد! دوست جون هم کلی به من خندید که آره... کی بود کُری میخوند، میخواست من رو کول کنه؟!
کلی آرزوی آبِ یخ و شربتِ تگری کردیم و خانمی که کنارمون نشسته بود کلی بهمون خندید و کلی هم دلش به حالمون سوخت.
من دو جلد دیگه از تفسیر "نسیم حیات" رو به همراه کتاب "لهوف"خریدم. لهوف رو تقریباً شونصد نفر ترجمه کردهان و من مونده بودم که کدوم رو بردارم. ظن خودم به ترجمهی "عقیقی بخشایشی" بود و بالاخره یه آقای روحانیِ بیطرف هم این ترجمه رو تأیید کرد و با خیال راحت خریدمش.
از این قرآنهای "عثمان طه" که هر جزءش توی یه کتاب کوچک نوشته شده بود و کلش داخل یک کیف بود، خیلی خوشم اومد. برای خریدش کمی خسّت به خرج دادم و کمی هم به نظرم رسید که فعلاً ضروری نیست.
شیطنتم گل کرده بود و دائم سراغ قرآنهای متفاوت و زیبا و نفیس رو میگرفتم! از بس ندید بدید بازی در آوردم و الکی ذوق کردم که دوستم هم به صرافت افتاد و تا دلتون بخواد دوتایی مدلهای مختلف پسند کردیم و ریز ریز خندیدیم و به درگاه خدا استغفار کردیم و... قند بود که توی دلهای خالیمون آب میشد. نتیجهاش هم این شد که از بس بازیگوشی کردیم که آخرش دم افطار شد و ما نه به آثار هنری رسیدیم و نه سراغی از نرمافزارها گرفتیم.
داشتیم با عجله برمیگشتیم که دیدیم توی یه قسمتی، مجسمهها و صنایع دستی سریال حضرت یوسف به نمایش گذاشته شده. لهلهزنان یه سری هم به اونجا زدیم و جالبترین قسمتش این بود که بعضی از مجسمهها از یونولیت ساخته شده بود.
این بود گزارش بازدید دورهگرد از یادم نیست چندمین نمایشگاه بینالمللی قرآن کریم.



