تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   فعلاً هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:50  توسط مرجان  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 11:34  توسط مرجان  | 

   1 - این روزها تا دلتان بخواهد افکارم آشفته و مشوّش است. آستانه‌ی تحملم پایین آمده. این وسط فسفر سوزاندن‌های انتخاباتی هم شده است غوز بالا غوز و حسابی گیج و ویج‌ام. گاهی دچار سفسطه میشوم؛ احساس ناخوشایندی‌ست. شاکی‌ام می‌کند و عصبی می‌شوم. میرحسین را لایق ریاست جمهوری نمی‌دانم؛ کروبی را از او هم کمتر. تصور این‌که 24 خرداد بیاید و نتیجه‌ی این همه فکر کردن و امید بستن بشود هیچ و پوچ، اعصاب ضعیف این روزهایم را ضعیف‌تر می‌کند. می‌ترسم میرحسین و کروبی رأیِ هم‌دیگر را بشکنند و این وسط خوش‌خوشان آن یکی بشود. هرچند می‌گویند این‌طور نیست؛ چشم من اما آب نمی‌خورد.
   2- دو روز پیش، دست بر قضا از دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران سر در آوردم. در و دیوارها پر بود از عکس‌های میرحسین و تا دلتان بخواهد شال‌ها و مچ‌بندهای سبز در رفت و آمد بودند. برای خروج، هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد از کدام سمت باید بروم. خسته بودم و ترجیح دادم به جای آن‌که از شم فیزیکی‌ام کمک بگیرم، یا یک مسیر تصادفی را انتخاب نمایم، از آقایانی که آن گوشه مشغول صحبت بودند، نزدیک‌ترین مسیر به خیابان 16 آذر را سؤال نمایم. یکی‌شان شروع کرد به توضیح دادن و یک لحظه چشم در چشم شدیم و چشم‌های هردومان شد نعلبکی! پسر همسایه‌ی سابقمان بود. جل‌الخالق! یک روز آمدیم دانشگاه این‌ها و از بین این همه آدم، یکی را برای آدرس پرسیدن پیدا کردیم و آن هم شد این. حال و حوصله‌ی سلام و احوال‌پرسی نداشتم. دوستانش کنارش بودند و فکر کردم که شاید درست نباشد آشنایی بدهم. آمدیم و من سلام کردم و طرف طاقچه بالا گذاشت و گفت من شما را به جا نمی‌آورم... حالا بیا و توضیح بده که در فلان خانه در فلان خیابان در واحد فلان، با آقای فلانی همسایه بودید و ... خلاصه من دختر همان فلانی هستم. خوب باش! بی‌خیال بابا... خانم‌ها مقدم‌اند و علی‌الاصول او باید سر حرف را باز کند. در یک لحظه همه‌ی این استدلال‌ها از ذهنم گذشت و بی‌خیال شدم. بنده‌ی خدا هم آدرس می‌داد و هم فکر می‌کرد و تا دلتان بخواهد چرت و پرت گفت و حوصله‌ام را سر برد و دست آخر به خودش آمد: برای درب 16 آذر، مستقیم تشریف ببرید؛ بعد بپیچید دست راست!
   3- از حال و هوای کدهای HTML و طراحی وب حسابی فاصله گرفته‌ام. بیایید و غر بزنید و دعوایم کنید و ضرب‌العجل تعیین کنید؛ شاید افاقه کرد.
   4- جناب آزاد، پیشاپیش تبریک ما را برای پدر شدن پذیرا باشید. ضمناً حواستان باشد که ما بعد از پدر شدن، به عنوان شیرینی، گزارش مصور می‌خواهیم! غیبت جناب آزاد کبری شده بود و تصمیم داشتم از دوستان دعوت نمایم برایشان ضرب‌العجلی بگذاریم که یا تا پایان فردا وبشان را به روز نمایند، یا همه‌ی دوستان را به صرف ناهار در رستوران نایب مهمان نمایند. ظاهراً پولشان حلال بود و هنوز تهدید نکرده، وبلاگشان به روز شد! امید که در کنار خانواده محترمشان همیشه سلامت باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 23:47  توسط مرجان  |