عصبانیام. شاکیام. از خودم؛ از شما؛ از عالم و آدم. میشود امروز اینجا را بخوانید و کلی هم دعوا شوید؛ ولی دلگیر نشوید؟ میشود کمی درکم کنید؟ واقعاً میشود؟! پس شما که اینجا را میخوانید به چه درد من میخورید آخر؟! از حالا بگویم: آنها که مثل من امروز را از دندهی چپ بلند شدهاند و تا اطلاع ثانوی ظرفیت شنیدن کلمهای خلاف میلشان را ندارند، لطفاً این مطلب را نخوانند. به خدا نه طاقت رنجش کسی را دارم و نه حوصلهی عذرخواهی و نازکشی را.
دیروز که به خانه برمیگشتم، قرص اسمارتیزی، حسابی اثرش را کرده بود و از حال خوبی که داشتم، دلم خواست که زودتر به خانه برسم و برایتان از حسهای زیبای زنانهام بگویم. میان این جملات، جملات زیبای دیگری هم بودند که به یمن وجود چند خوانندهی محترم، اما از جنس ذکور، طبعاً سانسور میشدند.
به خانه که رسیدم، تصمیم گرفتم فیلم "زن دوم" را ببینم. "بهرام" در نظرم یک ببویِ بیعرضهی تمام عیار بود؛ و "کتایون"، یک زن به غایت نالایق؛ و اگر ذرهای جنم در وجود "بهرام" میبود، بایستی غیاباً طلاقش میداد و فرزندش را هم بدون حضور مادرش ملاقات مینمود. از همهی اینها احمقتر، آن "مهتاب" بود که به دلیل داشتن گوشهای به غایت درازش حاضر شده بود همسر مرد زن و بچه داری بشود که هنوز از همسر سابقش جدا نشده و مضحکتر از همه اینکه با "بهرام" شرط(!) کرده بود که خانوادهاش از این وصلت بیخبر باشند و هر زمان که همسر اولش به ایران برگشت، بی سر و صدا از هم جدا شوند. به نظرم حتی دوست "مهتاب" هم دیوانه بود که همسر و فرزندش را رها میکرد و افتاده بود به حل کردن مشکل دوستِ کلهپوکش. مادر "بهرام" هم خیلی هالو بود که این همه سال حتی بو هم نبرده بود که پای زن دیگری به زندگی پسرش باز شده و برای خودش تشکیل زندگی داده. یک جورهایی همهشان احمق بودند. خیلی احمق... اصلاً میدانید! دورهگرد معتقد است گوش همهی دخترها دراز است، الا خودش. معتقد است احدالناسی درک و شعور ندارد، الا خودش. معتقد است مردم دیوانهاند که وقت میگذارند و این فیلمهای مضحک را تماشا میکنند. معتقد است که آسمان باز شده و از آن بالا یک دورهگردِ نابغه و بینظیر، تلپی افتاده پایین و چنین رخداد بینظیری دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
بگذارید کمی از این دورهگرد برایتان بگویم... ظاهراً روشنفکر است. ظاهراً سرش به کار خودش است. ظاهراً به حریم شخصی دیگران احترام میگذارد. ظاهراً در زندگی دیگران سرک نمیکشد. ظاهراً اهل فرهنگ و مطالعه و درک و شعور است. ظاهراً سعی میکند راجع به آدمها زود قضاوت نکند. ظاهراً سعی میکند کسی را از خودش نرنجاند... اما پایش که بیفتد و مجالش که باشد، چنان خالهزنکِ عمه قزیای میشود که احد الناسی به پایش نمیرسد. مثل آب خوردن یک کلاغ را برایتان به چهل کلاغ تبدیل میکند و چنان بیشرمانه قلب نازکتان را به درد میآورد که از تعجب شاخ در بیاورید. آب اگر باشد، شناگرِ به غایت ماهری است. کینه توز است و جنبهی هیچ انتقادی را ندارد. در خلوت که باشد، گاهی دست توی دماغش میکند.
خستهام. از این دورهگرد ریاکار خستهام. از شما که اینجا را میخوانید، خستهام. از شما که همهتان قادرید به اندازهی دورهگرد، مشمئز کننده باشید؛ از شما که گاهی درست به اندازهی همین دورهگرد، پلید بودهاید؛ از شما که توی پستهایتان مینویسید که به حریم شخصی دیگران احترام میگذارید، اما در عمل گاهی نمیگذارید؛ از شما که در کامنتدانی خواهید نوشت که هرگز دو به هم زنی نکردهاید؛ هرگز دربارهی هیچ موضوعی زود قضاوت نکردهاید؛ هرگز رفتارتان خالهزنکی نبوده؛ هرگز دست توی دماغتان نکردهاید؛ و به طور کلی هرگز مرتکب هیچ اشتباهی نشدهاید؛ خستهام.
دورهگرد این روزها ظاهرش را مثل کوه، محکم حفظ کرده است. لبخند میزند و سر حال است. سر خودش را شلوغ کرده. گاهی وقت سرخاراندن هم ندارد. شبها خسته به رختخواب میرود. اما... میدانید در باطن چه میکند؟! با خودش خلوت میکند. مینشیند رو به قبله؛ تکههای خرد شدهاش را میگذارد مقابل چشمهای هراسان و نگرانش؛ و به این فکر میکند که شاید به تنهایی از پسش برنیاید، ولی این روبهرو، قادری ایستاده که سرانگشتانش را هم دوباره خواهد ساخت. این تکههای به زعم من، ریز ریز، برای او درشتاند. خیلی درشت. آنقدر درشت که تا بگوید: "کُن" ---> فیکون. بعد با خودش میگوید: محکم باش دختر؛ بخند... نصر من الله و فتح قریب...
یک نفر دلتنگ است
یک نفر میبافد
یک نفر میشمرد
یک نفر میخواند
زندگی یعنی یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها کم نیست: مثلاً این خورشید
کودک پسفردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب میریزد پایین؛ اسبها مینوشند
قطرهها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس*
* سهراب
بعد نوشت: این نوشتهی توکا، حسابی سرحالم کرد.
