این ماجرا مربوط به چند وقت پیش می شه :
صبح کله ی سحر از اون دنده ی معروف بلند شدم؛ یه نگاهی به دور و اطراف انداختم تا در صورت امکان، خیلی سریع ، خیز بردارم و پاچه ای بگیرم و نفس کشی به مبارزه بطلبم و خلاصه از این حرف ها دیگه !
حس نفس کشیدن هم نبود چه برسه به خوردن صبحونه؛ تازه همونشم یکی در میون می کشیدم یه وقت خفه نشم (نفس رو می گم ها نه چیز دیگه!)
توی خونه که متأسفانه هیشکی دعوا نداشت! بالاخره عزمه جزم شد و بساطمو جمع کردم و از خونه زدم بیرون.
همین که پام به خیابون رسید، آقا (!) یی که از روبرو می اومد، یه چیز معروف رو از اعماق حلقومش چنان پرتاب کرد بیرون که اگه جا خالی نداده بودم، یا افتاده بود روی کفشم، یا چسبیده بود به پاچه ی شلوارم!
زیر لب بهش گفتم : « ای ... »
خلاصه رسیدم به ایستگاه اتوبوس . ووووووووو ... چه خلوت! زنده باد شرکت واحد!!!
همین که نشستم رو نیمکت، دوست جون از راه رسید:
*سلام. چرا اینجا نشستی؟
- سلام! پس کجا بشینم؟!
* از این به بعد، اینجا خط ریالیه؛ بلیطی اون یکیه.
- ددم واااااای ! ای ول شرکت واحد، دیگه تو سرمون هم بزنن صدامون در نمی آد. « ای ... (این دفعه خطاب به شرکت واحد بود!)» حالا چند می گیره؟
* ناقابل، 2000 ریال!
- « ای ... (همون قبلی رو تکرار کردم!)» فکر کنم انقدری وقت داشته باشم که وایستم تو صف!
دوست جون هم امتحان داشت؛ بهش گفتم مزاحمت نمی شم، برو عزیز امتحان داری. مرسی که خبر دادی.
اونم رفت و یه نفس راحتی کشیدم!(آهای دوست جون، می کشمت اگه ناراحت بشی ها! خودتم همچین حال و حوصله ی منو نداشتی دیگه.دروغ می گم؟! بازم می کشمت اگه بگی : حالا بیا و خوبی کن! )
اتوبوس اول رفت و ما توی صف، منتظر دومیش بودیم. دومی هم رفت و ما کماکان منتظر سومیش بودیم! بالاخره سومی به ما رسید. همین که اومدم پام رو بذارم روی پله، یه خانم نه چندان محترم، عینهو موجودات غیر انسانی سرش رو انداخت پایین و رفت بالا.
بله دیگه، یه سوژه پیدا شد واسه دعوا :
- خانم ما بز نیستیم که. یه ساعته وایستادیم توی صف.
* جای شما رو تنگ کردم؟
- نه خیر .حق اون بنده خدایی رو خوردی که کلی وایستاده تو صف، حالا هم بایستی تا آخر وایسته ، شما بشینی.
خانم های دیگه هم حمایت می کنن:
1- پیرزن که نیستی. مثل آدم وایستا تو صف دیگه.
2- خانم اینا عادت کردن به دزدی و مال مردم خوری.
3- اعتراض که می کنی ، می گن خاله زنکه؛ هیچیم که نگی، می یان سوار آدم می شن.
4- خانم اول صبحی به خاطر یه آدم نفهم ، خلقتون رو تنگ نکنید. ارزشش رو نداره.
5- نه خانم آدم باید از حق خودش دفاع کنه!
6- کار همیشه شونه.
7- نگاه! به روی خودشم نمی یاره.چه پررو!
با خودم می گم: «خب فعلا همین حرف هایی که خورد، بسشه!» مثل بچه ی ادم، یه گوشه گرفتم نشستم. خانم مسنی که تمام مدت با من توی صف ایستاده بود، اومد نشست کنار من :
*دخترم بخوام برم بیمارستان میلاد، کجا باید پیاده بشم؟
- مادر ، به بیمارستان که رسید، بهتون می گم پیاده بشید.
* خیر ببینی دخترم.
خانمی که اون طرف نشسته بود پرسید: بیمارستان واسه چی؟
* شوهرم سرطان ترموستات داره.
صدای خنده ی دختر های صندلی روبرو می ره هوا؛ عناصر همیشه جلونشین اتوبوس، طبق معمول، 180 درجه می چرخند.
نمی دونم چه طوری به دختر بیچاره نگاه کردم که خنده رو لبش ماسید.
صدای نچ نچ ، (به معنای تاسف) ، از همه جای اتوبوس می اومد. ماشالله اینجا همه سراپا گوش اند!(توجه داشته باشید که لفظ «همه» شامل راوی هم می شود!)
چند تا پسربچه ی شیطون، اتوبوس رو گذاشته بودن روی سرشون.معلوم بود امتحان دیکته دارن(دیکطح نه ها! دیکته!) سر اینکه «آتشینت» رو جدا می نویسن یا سر هم ، با هم کل انداخته بودن.
با خودم گفتم: « آخه، آتشینت رو از کجاش می شه جدا کرد؟! چه خنگن این بچه ها! اصلا تقصیر اینا نیست که.از بس این فرهنگستان لغت، همه ی کلمه هارو جدا کرده و انداخته تو کتاب های دبستان، بچه ها دیگه به همه ی کلمه ها شک می کنن.همین روزاست که به دستور فرهنگستان ، کلمات فارسی هم مثل انگلیسی، کاملا جدا و حرف به حرف نوشته بشه. این جوری: آت ش ی ن ت .« ای ... (این دفعه خطاب به فرهنگستان!)»
گیر که بشی، دیگه به همه چی باید گیر بدی دیگه؛ حتی شده به فرهنگستان لغت!
بالاخره از اتوبوس پیاده شدم. زیر پل، یه آقای افغانی با بچه ش ، توی یه کلمن چرک و کثیف، آب آلبالوی تگری! ریخته بود و می فروخت. دو تا لیوان شیشه ای کدر و کثیف هم روی کلمنش بود. البته چند تا بطری نوشابه و آب معدنی رو هم پر از همون آب آلبالو ها کرده بود و برای تبلیغ گذاشته بود روی سکوی پل. جالب تر این بود که چند نفر هم داشتن ازش می خریدن!
«ای ... (خطاب به شهرداری بود این دفعه!)»
خلاصه رسیدیم دانشگاه:
تا این آسانسور قراضه ، هلک هلک بیاد پایین، نیم ساعت طول می کشه.«ای ... (این یکی خطاب به آسانسور بود!)» بالاخره آسانسور تشریف آورد و یک عدد انسان، از نوع استاد ، که از قضا باهاش کلاس داشتم، از توش اومد بیرون!
استاد فرمودن : (خوب شد دیدمتون! کلا س رو بالا تو سایت تشکیل می دیم، تا فلان برنامه رو بنویسیم. شما زحمت بکشید به بقیه دوستاتون هم بگید!)
این رو گفتند و دوباره سوار آسانسور شدن و رفتن بالا! منو می گی؟! گفتم: « ای ... آخه مگه کوری ؟ من که سر کلاس نمی رفتم بابا! اه این همه وایستادیم منتظر آسانسور، آخرشم فرستادمون دنبال نخود سیاه! خیال کرده بچه ها سر کلاس منتظرشن! ... ولی عیبی نداره، بازم سایت رو می شه تحمل کرد!حالا اینا رو از کجا پیدا کنم؟!»
توی سایت، از رو برنامه ی ناتمام c++ باز بود، ولی اون زیر، mail box من یواشکی در حال باز شدن بود!
بعد از کلاس، با توافق اون یکی دوست جون، برای خودمون چای ریختیم و نشستیم روی صندلی راحتی هایی که اگه اشتباه نکنم، متعلق به انسان های اولیه بوده!(البته الان که دارم اینا رو تایپ می کنم، اون صندلی ها دیگه سرجاشون نیستن! چون به دستور مدیر گروه محترم، که ملقب به پرنس جان! هستند، صندلی ها به دلیل ایجاد آلودگی صوتی! و سلب آسایش اساتید محترم طبقه ی چهارم، به طبقه ی سوم منتقل شدن تا مدتی هم آرامش اساتید طبقه ی پایین سلب بشه!)
خلاصه اینو می خواستم بگم که از اونجا که این صندلی های راحتی، خیلی دیگه راحت اند، باید آدم طوری بشینه که وقتی اساتید محترم(!) رفت و آمد می کنند، خدای نکرده به کسی توهینی نشه!
مثل دخترای گل و خانم نشستیم کیک و چایمون رو بخوریم که در یکی از اتاق ها باز شد و استاد محترمی(!) سوت زنان و آواز خوان، خارج شد و اصلا انگار نه انگار که اینجا یک محیط آکادمیکه !
گفتم: خلایق هرچه لایق!
البته قبول دارم که خیلی هم نمی شه به این یکی اعتراض کرد.وقتی ما به جای بوفه رفتن، جلوی اتاق استاد می شینیم صبحونه می خوریم،خب همچین رفتاری هم از اون بعید نیست دیگه.
خلاصه اون روز گذشت و برگشتم خونه و تازه یادم افتاد که سر راه که می اومدم،فراموش کردم فلان چیز رو بخرم. گوشی تلفن رو برداشتم تا یه احوالی از پدر مهربون بپرسم و باقی قضایا! رو به عرضشون برسونم!
تصور کنید آدم با همراه باباش تماس بگیره، خاموش نباشه، در دسترس هم باشه، ولی یهو صدای زنگش رو از توی اون یکی اتاق بشنوه!
گوشی رو گذاشتم سر جاش و زیر لب عرض کردم: « ای ... (اصلا هم منظورم به بابا نبودا! گفته باشم.)»
نتیجه این شد که وقتی بابا اومد خونه، اول مفهوم تلفن همراه رو با احترام، شرح دادم، بعد برای اینکه بتونم منظورم رو واضح تر برسونم، تهدید کردم که دیگه گوشیش رو بهش نمی دم .(اما مثل اینکه کارگر نیفتاد!) برای همین مجددا تهدید کردم که دیگه گوشیش رو بهش نمی دم و همه ی SMS هاش رو هم می خونم!
در این زمان ، پدر مهربان، پرچم سفید رو بالا بردن و برای خرید همون « فلان چیز »ی که من یادم رفته بود بخرم، راهی شدن!(البته در آخر چند قلم دیگه هم توسط رئیس! به اون قبلی اضافه شد )
یه نفس راحتی کشیدم و نشستم پشت دستگاه و همین که خواستم بیام تو نت، کاشف به عمل اومد که «یکی»! اکانتم رو تا ته ته مصرف کرده! «ای ... (خطاب به همون یکی!)»
پ.ن 1 : خیلی طولانی بود؟ خب می خواستید نخونیدش!
پ.ن 2 : خودم می دونم الان دارید می گید: « ای ... (خطاب به بنده البته!)»
پ.ن 3 : ببخشید؛ این رو باید اول می گفتم: تولد عقیله ی بنی هاشم مبارک باشه! مخصوصا مبارک همه ی پرستار های گل که طلایه داران سلامتی ما ها هستن. امیدوارم هیچ وقت، گذر هیچکس به اون ها نیفته و همیشه ی خدا پشت استیشن هاشون مگس بپرونند و دور از چشم سوپروایزر، اسپایدر بازی کنند!
پ.ن 4 : این احتمالا آخرین پست این وبلاگه! چون به زودی پرستار هابر علیه من اعتصاب می کنن و بنده به اتهام توهین و تفرقه! می افتم تو زندان و خوبیش به اینه که دیگه به امتحانات پایان ترم هم نمی رسم!
پ.ن 5 : نوک انگشتام تاول زد از بس تایپ کردم! چشم شما چطوره؟! ای داد. اون ور رو چرا دارید نگاه می کنید؟! این : ااا چند تاست؟!