آشتی می کنیـــــــــــــــم...

   استاد: مجسم کنید جای ثابت گرانش، با ثابت کولن عوض می­شد. اون­وقت چه اتفاقی می­افتاد؟!

   من(غرق صحبت­های استاد، با خودم زمزمه می­کنم) : الان همه سوار بارهای الکتریکی بودیم!

   استاد رو به من: بله؟!

   اوه. شنید؟! به هر حال منتظره که جمله­م رو تکرار کنم... توی همون یک لحظه، هرچی زور زدم خودم رو جمع کنم و یه جمله­ای پیدا کنم که اقلاً یه­کمی علمی­تر باشه و خیلی هم احساسی و پروانه­ای حرف نزده باشم، نیومد که نیومد. چاره­ای نداشتم جز این­که تکرارش کنم: الان همه­گی سوار بارهای الکتریکی بودیم! و بلافاصله بعدش با خودم گفتم: آخه ضعیفه رو چه به فیزیک؟! (این رو دیگه توی دلم گفتم!)

   چشم­های استاد برق زد: بله؛ به تعبیر دوستتون، الان همه­گی سوار بارهای الکتریکی بودیم و به شدت همدیگر رو جذب یا دفع می­کردیم؛ نه؟!

   من به این فکر می­کردم که وقتی استاد، توی خیالش جای ثابت گرانش و کولن رو با هم عوض می­کنه، اونه که پروانه­ای فکر کرده، نه من!

   یاد یکی از کلاس­های دانشگاه می­افتم؛ با دوست­داشتنی­ترین استاد دنیا. اون روز هم عمیقاً تو بحر حرف­های استاد فرو رفته بودم. از دنیای کوانتومی که بیرون اومدم، انگار فراموش کرده بودم که یه موجود مادی­ام که توی حصار بلند زمان و مکان گیر افتاده. اون لحظه عمیقاً درک کردم که مرگ، به مفهوم رها شدن از بند مکان و زمان، چه­قدر می­تونه برای بشر شیرین و دوست­داشتنی باشه. درست مثل یه غریزه، که آدم­ها همیشه توی ناخودآگاهشون، دنبالش می­گردن. باورتون می­­شه میل به مردن، غریزی باشه؟!

   این­که ما می­تونیم با آرامش بخوابیم، یا عمیقاً به فکر فرو بریم، به خودی خود نعمت خیلی بزرگیه. عالم پر از انواع و اقسام نیروهای حقیقی و مجازیه. هیچ بعید نبود ما به گونه­ای آفریده می­شدیم که گاه به گاه، نیروهای قابل توجهی رو از طبیعت دریافت می­کردیم. مجسم کنید شما روی صندلی نشستید و دارید کتاب مورد علاقه­تون رو می­خونید، یک­دفعه صندلی به شما لگد بزنه، یا کتابتون شروع کنه به بالا و پایین پریدن و جاخالی دادن! یا وقتی که توی خواب عمیق فرو رفتید، مثل یه توپ، به سمت دیگه­ی اتاقتون پرتاب بشید! نه؛ خیال­پردازی نمی­کنم... اتفاقاً این­دست نیروهای حقیقی و مجازی، بین اجرام آسمانی وجود دارن و خیلی هم طبیعی­ان. اصلاً راه دور چرا؟ همین­جا، روی کره­ی زمین، وقتی توی شهربازی، در هوا معلق می­شید، ولی با سر به زمین نمی­خورید، در واقع یه نیروی مجازی از شما محافظت کرده. همین­طور وقتی که اتومبیل ترمز می­کنه، اون چیزی که شما رو به جلو پرتاب می­کنه، یه نیروی مجازیه. این خیلی عادیه؟ یا چون خیلی تکرار شده، به نظرمون عادی میاد؟!  

   انگار یک نفر توی عالم ما دست برده و این نیروها رو به گونه­ای هدایت کرده که اجازه نداشته باشن هرجایی ظاهر بشن. اگه این­طور نبود، اولین پیامدش، بر هم ریختن آسایش و آرامش بشریت بود و شاید اصلاً زندگی غیر ممکن می­شد...

 

 

پ.ن1: وقتی یه استادی، به جای درس دادن، هی از درس­های قبلی مسأله حل می­کنه و به قول اون برنامه­ی طنز (سیب شادی بود؟!)، هی «مثلاً» می­گه، تنها معنیش اینه که این روزها مسافر اصفهان بوده و داشته توی المپیاد جهانی فیزیک سرک می­کشیده و نرسیده درسش رو حاضر کنه!

 

پ.ن2: همه­ی این­ها رو نوشتم که بگم بالاخره با کوانتوم هم آشتی کردم و دیگه به « Quantum » نمی­گم «Kevantom  » ! می­دونستم دوستش دارم، با این حال این همه وقت ازش دوری کردم. بی دلیل شاید...

من پانزده سال از تو بزرگ ترم!

   به من این­طوری نگاه نکن. پانزده سال از تو بزرگ­ترم. این را قبلاً هم گفته بودم؛ چندین بار. یادت که هست؟!

   دست پیش می­دهم که پس نیفتم؟!

   شاید.

   می­دانی؟ وقتی خودت را به رخ­ام می­کشی، هیچ خوشم نمی­آید. نا سلامتی من پانزده سال از تو بزرگ­ترم.

   هر چه تو بگویی، با چشم­های بسته هم قبول است، به شرط آن­که حواست باشد، سن من، پانزده سال از سن تو بیشتر است.

   می­خواهم این جمله را روزی هزار بار برایت تکرار کنم؛ هر جا که می­روی، جایی روبه­روی چشمان نازنین­ات ظاهر شود؛ مبادا فراموش کنی: «من پانزده سال از تو بزرگ­ترم!»

   می­دانی؟ آخر این پانزده سال را که فراموش می­کنی، همه­ی رازهایم می­شود یک بغض دیوانه. لامذهب خود آدم را هم دیوانه می­کند. مثل دیروز. یا آن یکی روز. یادت هست؟! می­دانم که هست.

   تحول این روزهایم را سخت وام­دار توام. شنیده بودم که شمشیر برّایی دارد. ولی... راست می­گویند: شنیدن کی بود مانند دیدن؟

   آدم به یاد روز الست می­افتد... از آن سرکش کافرکیش­اش، تا آن نادان دست به کمر ایستاده­اش، تا آن مؤمن متقی­اش، همه به تأیید سر می­جنباندند!

   راستی حواست هست؟ من هنوز پانزده سال از تو بزرگ­ترم!

   بین خودمان باشد، با خودم عهد کرده­ام که وقتی کسی می­ایستد، من هم بایستم. شاید ...

   خوب است؟! این­طوری، قلب مهربان­ات از من راضی می­شود؟!

   باشد. دیگر سفارش نمی­کنم. حواست به آن پانزده سال باشد. این­طوری، من می­شوم تو؛ تو، می­شوی من، بعد همه­ی حرف­هایم گفتنی می­شود برایت. همه­اش!

   کاش بشود این نفس­های یک در میان­ام، کمی، فقط کمی، راحت­تر رفت و آمد کنند.

   می­شود یعنی؟! 

 

نوستالژیِ مرجانی!

                                                                       

   چند روز پیش، داشتم یه کتابی رو ورق می­زدم، یهو از لای یکی از صفحه­هاش، یه تکه پوست پرتقال(!) پیدا کردم. کاملاً خشک شده بود و معلوم بود سال­هاست که اون­جا، جا خوش کرده.

   تعجب کردم که این پوست پرتقال، چه­طوری از لای کتاب، سر درآورد؟!

از خواهری پرسیدم، ایشون هم اظهار بی­اطلاعی کرد و پیشنهاد داد که نگهش دارم.

   راستش نسبت بهش حس خوبی نداشتم؛ پوست میوه­ای که اگه دور ریخته شده بود، تا حالا تجزیه شده بود و رفته بود پی کارش. درست مثل میّتی که این همه وقت روی زمین مونده باشه و حالا می­تونه منشأ کلی میکروب و آلودگی باشه!

   انداختم­اش روی میز تا بعداً روانه­ی سطل آشغال بشه. ولی از اونجا که فکرم مشغولش بود، بالاخره یادم افتاد که داستان از چه قرار بوده.

   دوم راهنمایی که بودیم، یه معلم علومی داشتیم که به همون اندازه که از خودش و درسش متنفر بودم، به همون اندازه هم ازش حساب می­بردم! شب امتحانش، با این­که درسم رو خونده بودم، خیلی اضطراب داشتم.

   یادمه که برای خودم یه پرتقال پوست گرفتم و بعدش با کاردی که دستم بود، افتادم به جون پوست­هاش. خودم هم متوجه نبودم. آخر سر که به خودم اومدم، فهمیدم که چون خیلی تشویش داشتم، این کار رو که عادت بهش هم نداشتم، انجام دادم. به نظرم جالب اومد که به خاطر اضطرابم، پوست­های پرتقال رو تکه­تکه کردم. یه تکه­ش رو برداشتم و گذاشتم لای یه کتاب و با خودم قرار گذاشتم که روز بعد، اضطرابم رو با خودم سر جلسه نبرم.

   یادم نیست، ولی شاید این کار، توی اون مقطع، بی­تأثیر نبوده باشه.

   الان که فکر می­کنم، یادم میاد که توی دوره­ی راهنمایی، چقدر آدم مضطربی بودم. حالا دیگه صد و هشتاد درجه، تغییر کردم. یه جورایی دچار همون ماجرای «علی بی غم» و این­ها هستم!

   خلاصه که دیگه دلم نمی­اومد بندازم­اش دور. از یه طرف هم حاضر نبودم نگهش دارم! اینه که تصمیم گرفتم خودش رو بندازم دور و عکسش رو بذارم این­جا بمونه، تا این «حسِ لطیفِ نوستالژیکِ مرجانی­ام»­ هم خدشه دار نشده باشه!