متن مکالمه­ی بنده و همشیره­ی گرامی، در حالی که از سر بی­کاری، مشغول شخم زدنِ آرشیو وبلاگ این­جانب بودن:

- مرجان، تو که الان می­نویسی، پس چرا اون وقت­ها همه­ی انشاهای مدرسه­ات رو می­دادی من بنویسم؟!
- اوووم... راست می­گی­ها! فکر کنم انشاهایی که تو برام می­نوشتی بزرگ­ترین مشوق من برای نوشتن بوده­ان! :))
- تازه مجبورم می­کردی مشق­هات رو هم بنویسم!
- خالی نبند دیگه... کجا مشق­های من رو می­نوشتی؟!
- اِه! یادت نیست؟! مجبورم می­کردی صورت سؤال­هات رو برات بنویسم و تو فقط جواب می­دادی.
- واقعاً؟! آخِی... یه چیزهایی داره یادم می­آد! D:
- تازه یادم­ه یه بار مشق­های سیما (دخترخاله­ام) رو هم نوشتم!
- :)) من هم یادم­ه یه بار خونه­ی عمو بودیم، راضیه (دختر عَموم!) کلاس اول بود؛ دفتر نقاشی­اش پیش دوستش جا مونده بود و گریه می­کرد. عمو رفت براش یه دفتر نقاشی خرید. یاز هم گریه می­کرد می­گفت خانممون دعوام می­کنه، می­گه پس بقیه­ی نقاشی­هات کو؟! من ازش پرسیدم چند تا نقاشی کشیده بودی؟ گفت 4تا. نشستم براش 5تا نقاشی کشیدم! هنوز هم یه وقت­هایی با راضیه یاد اون روز می­افتیم و می­خندیم. معلمشون کلی تحویلش گرفته بود! :)
- یادش به­خیر...

  
پ.ن: بعد از این گفت و گو، به نظرم رسید که خاطرات بامزه­تری هم از دوران مدرسه دارم و بد نیست که هر از گاهی، بعضی­هاشون رو توی وبلاگم بنویسم. اولی­اش رو علی­الحساب داشته باشید؛ تا بعد.