خاطرات مدرسه (1)
متن مکالمهی بنده و همشیرهی گرامی، در حالی که از سر بیکاری، مشغول شخم زدنِ آرشیو وبلاگ اینجانب بودن:
- مرجان، تو که الان مینویسی، پس چرا اون وقتها همهی انشاهای مدرسهات رو میدادی من بنویسم؟!
- اوووم... راست میگیها! فکر کنم انشاهایی که تو برام مینوشتی بزرگترین مشوق من برای نوشتن بودهان! :))
- تازه مجبورم میکردی مشقهات رو هم بنویسم!
- خالی نبند دیگه... کجا مشقهای من رو مینوشتی؟!
- اِه! یادت نیست؟! مجبورم میکردی صورت سؤالهات رو برات بنویسم و تو فقط جواب میدادی.
- واقعاً؟! آخِی... یه چیزهایی داره یادم میآد! D:
- تازه یادمه یه بار مشقهای سیما (دخترخالهام) رو هم نوشتم!
- :)) من هم یادمه یه بار خونهی عمو بودیم، راضیه (دختر عَموم!) کلاس اول بود؛ دفتر نقاشیاش پیش دوستش جا مونده بود و گریه میکرد. عمو رفت براش یه دفتر نقاشی خرید. یاز هم گریه میکرد میگفت خانممون دعوام میکنه، میگه پس بقیهی نقاشیهات کو؟! من ازش پرسیدم چند تا نقاشی کشیده بودی؟ گفت 4تا. نشستم براش 5تا نقاشی کشیدم! هنوز هم یه وقتهایی با راضیه یاد اون روز میافتیم و میخندیم. معلمشون کلی تحویلش گرفته بود! :)
- یادش بهخیر...
پ.ن: بعد از این گفت و گو، به نظرم رسید که خاطرات بامزهتری هم از دوران مدرسه دارم و بد نیست که هر از گاهی، بعضیهاشون رو توی وبلاگم بنویسم. اولیاش رو علیالحساب داشته باشید؛ تا بعد.