شانزده روز تمام در سالن کودک و نوجوان، در خدمت بیست و دومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران بودم. تا دلتان بخواهد آن میانه‌ها کم آوردم و حسابی مریض و نالان شدم. صبح‌ها به عشق دیدن فسقلی‌های کتاب‌خوان به نمایشگاه می‌رفتم و شب‌ها خسته و کوفته و خواب آلود به خانه برمی‌گشتم. بعضی‌ها را دلم می‌خواست همان‌جا بخورم؛ بعضی‌ها را  هم دلم می‌خواست با خودم ببَرم! بماند که گاهی دلم می‌خواست دندان بعضی از پدرو و مادرها را هم در دهانشان خُرد کنم... حضور در نمایشگاه، با همه‌ی خستگی و تلخی و شیرینی‌اش تجربه‌ی جدید و جالبی بود که به قول فاطمه، نتیجه‌ی خوبش هم شد این.
   کلی روزشماری کردم تا نمایشگاه تمام شود و راحت شوم. دیروز که برای جمع کردن کتاب‌ها رفتیم، از دیدن آن همه غرفه‌ی سوت و کور و کتاب‌های بسته‌بندی شده و کامیون‌ها و وانت‌هایی که برای بردن کتاب‌ها آمده بودند، حسابی دلم گرفت...
   قسمت خنده‌دار ماجرا این است که خودم اصلاً نتوانستم از نمایشگاه دیدن کنم و حتی یک کتاب هم نخریدم. یک لیست بلند بالا گذاشته بودم برای نمایشگاه کتاب امسال، که همه‌اش مانده است روی دستم. حالا کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب دارند برایم دست تکان می‌دهند.
   این بود دلیل غیبت کبرای این روزهای دوره‌گرد. کلی دلم برای نوشتن تنگ شده است. کلی دلم وب‌گردی می‌خواهد. کلی هم از نوشته‌هایتان عقب مانده‌ام. از فردا باید تند تند بخوانمتان و ببینم این روزها چه کرده‌اید و دنیا دست کدامتان بوده است!

   پ.ن۱: امشب، وقتی که ساعت بشود پنجِ بامداد، با بیست و شش خداحافظی خواهم کرد. باید شب مهمی باشد.
   پ.ن۲: قرار بود لباس این خانه در اسرع وقت عوض بشود. حواسم هست؛ و همچنان بر سر حرفم ایستاده‌ام و از جایم هم تکان نخواهم خورد. قول می‌دهم!