به یاد سوم خرداد 61
نهم خرداد 1333 بود که دومین پسر «هدایتالله جهانآرا» متولد شد. اسمش را گذاشتند «محمدعلی». سید هم که بود، پس شد «سید محمدعلی جهانآرا». هرچند بعدها همه صدایش میزدند محمد.
مدتها بود که «صغری اکبرنژاد» را که همسلول خالهاش در زندان شاه بود، میدید و همکاری داشتند. بعد از راضی کردن خانوادهها، یک روز رفتند سر مزار برادرش «سید علی» (که زیر شکنجهی ساواک شهید شده بود) و خطبهی عقد را خواندند؛ مرداد 1358. زندگی مشترک این دو، به زودی در خرمشهر، زبانزد جوانها شد؛ آمیزهای از فعالیت بیامان و محبت بیپایان. یک سال بعد، خدا به این زوج، یک پسر داد. روز یازدهم جنگ بود که «حمزه» به دنیا آمد.
*محمد علاقهی زیادی به خرمشهر داشت. میگفت مردم خرمشهر، مظلوم واقع شدهاند.میگفت بعضی از شبها، جسد بچههای خرمشهر را میبینیم که سگها تکهپاره میکنند، ولی نمیتوانیم از سنگرها خارج شویم و جنازهها را نجات بدهیم.
یک بار با حمزه به خرمشهر رفته بودیم. چهار ماهه بود. محمد برای اینکه بچههای خرمشهر را دلداری بدهد، حمزه را به خط اول برد. بعدها به من گفت وجود حمزه،چه امیدی در دل بچههای خط به وجود آورده بود.
آخرین دیدار من و محمد، یک ماه قبل از شهادتاش، در تهران بود. حال خاصی داشت. میدیدم موقع نماز، قنوتهایش عوض شده. بیش از حد در قنوت میایستد. فهمیدم که شهادت محمد نزدیک است. برخوردهای عاطفیاش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی، حمزه را بغل کرد. آن موقع، حمزه کمتر از یک سال داشت. فکر کردم دارد او را با تمام وجود میبوید. انگار سیر نمیشد. بعد کنده شد و رفت...
بعد از سقوط شهر، بنیصدر که هیچوقت به درخواستها و التماسهای محمد، توجه نکرده بود، همه جا تقصیر را به گردن او انداخت و حتی او را از جلسات نظامی، بیرون کرد. محمد اما، بدون توجه به اینها، آن سوی کارون مستقر بود و هر از گاهی به دشمن، شبیخون میزد... با عزل بنیصدر و هماهنگی ارتش و سپاه، ورق برگشت. نتیجه این شد که در اولین عملیات موفق، حصر آبادان شکسته شود.
حالا محمد داشت به آزاد کردن خرمشهر فکر میکرد که یک انفجار، کار او را ناتمام گذاشت...
شب هفتم مهر 1360 خبر دادند که یک فروند هواپیمای C-130 که شهدا و مجروحین را از اهواز، به تهران منتقل میکرده، منفجر شده است و در این پرواز، چند نفر از فرماندهان جنگ هم بودهاند؛ یکیشان محمد. یک ماه مانده به تولد دومین پسرش «محمد سلمان»، قصهی جهانآرا تمام شد.
حالا فقط یک نشانی از او داریم: بهشت زهرا(س) ، قطعهی 24 ، ردیف 98 ، شمارهی 44 ...*
پ.ن1: قسمت داخل ستاره، به روایت همسر جهانآرا، خانم اکبرنژاد است.
پ.ن2: متن را از روی یک بروشور نوشتهام که اگر اشتباه نکنم، «فرهنگسرای پایداری» منتشر کردهاست.