سر به هوا
برای حل مسألهای که روبهروته، دست به کار میشی؛ ولی انگار حواست جای دیگهست... میخوای یه معادلهای رو بنویسی، ولی اشتباهی شروع میکنی به نوشتن یه معادلهی بیربطِ دیگه. این چه کاری بود؟! غلطگیرت رو برمیداری و باهاش روی اشتباهت رو میپوشونی. هنوز جای اشتباهت خشک نشده که دستت میگیره بهش و جوهری میشی. بلافاصله میکِشیاش روی سفیدی کاغذ چرکنویس. اَه... حالا مگه به این آسونیها در میره؟
به خودت میگی: خانم حواست کجاست؟ پیش اونهایی که دربهدر به دنبال یه جای امنان؟ یا پیش اون دو نفری که قراره فردا با هم آشتی کنن؟ یا شاید هم پیش خاطرههای بدی که این روزها دائم از جلوی چشمت رژه میرن؟
مبادا به آدمهای بیمعرفتی که مدتها باهاشون رفاقت داشتی فکر کنیها! همونهایی که یک بار دیدنشون برات کافیه تا یک ماه جز بزنی و هی پیش خودت حساب کنی که چهطوری ممکنه یه نفر اصلاً نتونه بفهمه که حرفزدن با این حجم زیاد کینه و نیش و کنایه، چهقدر برای دیگران تلخ و دردناکه. همونهایی که بعد از دیدنشون صد بار به خودت لعنت میفرستی ...
همین دیروز بود که این خانم ، آرام ِ جانات شد و سنگ صبور دلواپسیهای دخترونهت. خدا کنه دوستیهای خوب، همیشه پابرجا باشن.
به چرکنویسات نگاه میکنی؛ اوه چه خبره! ظاهراً توی چرکنویسهای تو، بجز مطالب علمی، واقعاً چیز دیگهای پیدا نمیشه! اون بالا یه حلهایی نوشتی که ظاهراً به جواب نرسیده و نیمهکاره رهاش کردی... اونطرفتر تمرین خوشنویسی کردی، پایینترش، یه مسألهی الکترواستاتیک حل شده و کنارش به عنوان حسن ختام(!) یه نقاشی کشیدی: یه گل که شونصد تا گلبرگ داره. هان! گوشهی سمت راست هم یه بیت شعر نوشتی... بهبه! بقیهی صفحه هم با نوشتههای این پست پر شده. ای دختر سر به هوا، مثلاً وسط حل مسأله بودیها! بهجاش برمیداری توی چرکنویس، برای خودت پست مینویسی؟! برو به کارت برس دختر جان!
پ.ن۱: بابای فردا قراره باز هم بنویسه، دلم برای دیدن عکسهای یلدا کلوچهی دوستداشتنی، یه ذره شده. خیلی خوشحالم...
پ.ن۲: الکامپ سیزدهم هم داره شروع میشه. اگه فرصت داشتید، فکر میکنم به دیدنش میارزه.