قفسم را می­­­­­­­گذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیوارها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد؛ و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده­ای برای در آغوش کشیدنم. اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آن­چه باید، خودم را درگیر نمی­کنم؛ با هیچ چیز ... در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می­کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی­کنم.

   با من چه باید بکنی که به میله­هایم، به فضای تنگم، به دیواره­ها آن­چنان مأنوسم که اگر در بگشایی، پر نخواهم زد؟ بال­هایم چیده نیست؛ پایم به چیزی بسته نیست؛ که نیازی به این­همه نیست. در من خاطره­ی درخت، مرده است... من صحنه را سال­هاست که ترک کرده­ام.

   صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند ... رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته­بودند و نکشیده­بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه، و من پشت پرده چه حالی داشتم ...

   نخوت از چشم­هایشان می­بارید و هیچ­کدام باور نداشتند که کسی بتواند، که کسی نقش اول باشد؛ وقتی که آنها باخته­اند، وقتی که آنها کنار رفته­اند.

   گفتی: «وقتش نزدیک است، آماده باش!»

   گفتم: «نه تنها من، نه فقط آنها که آن­سویند، تو حتی خودت هم می­دانی که می­افتم: و لم نجد له عزماً »

گفتی: «می­دانم آن­چه نمی­دانند. آماده باش!»

یادم هست گریه می­کردم. شاید برای اولین بار. گفتی: «پرده بالا رفته­است.» و من هنوز گریه می­کردم.

کوه گفت: «این کوچک؟» آسمان گفت: «این فرودست؟» فرشته­ها گفتند: «خون می­ریزد!» و تو حتی خودت گفتی: «این ستمکار نادان!» ...

من ایستاده بودم آن وسط. رو­به­روی همه­ی ذراتی که برای من آفریده شده­بودند و کنجکاوانه سرک می­کشیدند تا بدانم چرا برترم. ایستاده بودم آن وسط و ... خودم حتی نمی­دانستم ظالم و خون­ریزم، فراموش­کار و عجول یا آن چیز دیگری که فقط او می­داند. ایستاده بودم تا روح دمیده شده در من را تماشا کنند و شرم، روی پیشانی­ام عرق می­کرد. شرم نقشی که می­دانستم توانش در من نیست؛ نمایشی که می­دانستم کار من نیست. « لم نجد له عزماً» در من تکرار می­شد ...

و نیشخندهای تمسخر بود که از لب­های ذرات می­بارید. حتی فکر کردم که این بازی­است. فکر کردم من مهره­ی بازی شده­ام، برای این­که بخندند، برای این­که... و نبود و صدایت آمد که گفت: «بار را بگذارید».

ناگهان شانه­های خردم سنگین شد. نفس در سینه­ی هستی حبس بود ... نمایش آغاز شده بود و نقش من ـ نقش اول ـ همین چند گام بود که باید برمی­داشتم ...

تو گفتی: «بیا» و عجیب بود که گفتم «لبیک» راه افتادم که بیایم، و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کرد و خاک را لمس کردم. ذرات خیره­خیره می­پاییدند. نفس در سینه­ی هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام شده بود؟ رد شده بودم یا هنوز نمایش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن­جا بود، روی شانه­های ترِ من! عجیب بود؛ تا ایستادم نیشخندها محو شد، نفس­ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: «تبارک الله احسن الخالقین ...»

من گیج بودم. کجای این منظره­ی رقت­آور این همه با شکوه بود که بر لب­ها و چشم­ها حیرت و تحسین نشسته بود؟ عجیب بود که تو دوباره گفتی: «بیا!» عجیب بود که دوباره گفتم: «لبیک!» و باز مثل مورچه­ای زیر سنگینی نانی بزرگ­تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم. باز هم­همه شد؛ باز گفتند: «تبارک الله!» من لای هم­همه­ها، صدایت را شنیدم که به همه­شان گفتی: «این بود آن­چه می­دانستم.» و گیج­تر شدم. افتادنم را می­دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایش­ات همین بود؟ همین که با این­که می­دانم که می­شکنم بار را برمی­دارم؟ همین که می­افتم و باز برمی­خیزم؟ همین که با تن نحیفی که هیچ تناسبی با کوه ندارد، می­گویم لبیک؟ ...

تماشاچیان هنوز نشسته­اند؛ درست همان­جا؛ ولی من صحنه را سال­هاست که ترک کرده­ام... گریخته­ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می­کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من...

رمضان که می­شود، صدایت را بلند می­کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می­شوم. تو هر رمضان قفسم را می­گذاری در بهشت تا هوس کنم؛ ولی من...

چرا رهایم نمی­کنی؟

من هیچ مولای کریمی را بر بنده­ی زشت­کارش، صبورتر از تو بر خودم ندیده­ام.

 

پ.ن1: این متن رو توی یه نشریه­ای خوندم که متأسفانه اسم نویسنده­ش رو ننوشته بود. متن­اش به حال و هوای ماه رمضان می­خوره؛ ولی انقدر از خوندنش لذت بردم که دلم نیومد این­جا نذارم­اش.

پ.ن2: باید اعتراف کنم که دلم می­خواست این متن رو خودم می­نوشتم! مدت­هاست که خوب نمی­نویسم؛ هم فکرم مشغوله و هم حس می­کنم که واقعاً قلم­ام ضعیف­تر شده. باز هم می­نویسم ...