کاسهی داغتر از آش
چند وقت پیش، وبلاگ یکی از دوستانم به روز شد و متوجه شدم که مشکل به زعم خودم بزرگ و ناراحتکنندهای برایش پیش آمده. از صمیم قلبم برایش ناراحت و متأسف شدم. دستپاچه بودم و بدون فکر گوشی تلفن را برداشتم و به نیت تسلی دادن و ابراز همدردی(!)، با او تماس گرفتم.
راستش را بخواهید آنطورها هم با هم صمیمی نبودیم که از همه چیز همدیگر با خبر باشیم و بتواند سفرهی دلش را برایم باز کند. هیچ فکر نکردم که ممکن است دخترک اصلاً دلش نخواهد که با من صحبت کند. فکر نکردم که شاید دوست من دیگر دلش نخواهد به آن موضوع فکر کند. فکر نکردم که شاید این کار، به هر دلیلی باعث آزارش بشود.
یک عادت خیلی زشت اغلب ما ایرانیها این است که اصولاً خیال میکنیم که کاسهی داغتر از آش هستیم و درست در جایی که هیچ مناسبت و ضرورتی هم وجود ندارد، یکهو محبتمان گل میکند و میشویم دایهی شیرینتر از مادر؛ هرچند نیتمان خیر است، اما در حقیقت کارمان میشود فضولی کردن و سرک کشیدن در زندگی اطرافیانمان :(
هرچند که این دوست خوبم آن روز همهی سعیش را کرد و تمام مدت صبوری کرد و هیچ به رویم نیاورد که چهقدر آدم بیظرفیت و فضولی هستم، اما راستش را بخواهید، حالا که چند ماه ازآن روز گذشته، بسیار پشیمانام.
فکر میکنم حقیقت اینه که ایرانیها واقعاً مردم مهربان و دلرحمی هستن؛ خانمهایش که دیگر جای خود هم دارند! ولی گاهی تفکیک مرز محبت و همدلی، با فضولی و دخالت در زندگی دیگران خیلی کار سختی میشود. راستش وقتی که این پست را مینوشتم، به این بعد از ماجرا هیچ فکر نکرده بودم.
این روزها تعدادی از دوستان خیلی خوبم، بیجهت و باجهت حسابی مشغول مهرورزی و همدلی و همدردی با منِ بخت برگشتهاند و برای اینکه یک موقع خدای نکرده کارشان از محکمکاری عیب نکند، چپ و راست راهکارهای متنوعی را نیز ارائه میدهند!
چندی قبل یکی از بهترین دوستانم را بر سر همین مسأله به شدت رنجاندم و بعدش تا دلتان بخواهد پشیمان شدم. این روزها سعی میکنم فقط به این موضوع فکر کنم که اینها دوستان من هستند و همه به من لطف دارند... همین :)
پ.ن: گذاشتن سه پست، ظرف کمتر از چند ساعت یک معنی بیشتر ندارد؛ ابــــداً خوب نیستم.