خاطرات مدرسه (2)
1- اول دبیرستان که بودیم، یه دبیر اقتصاد داشتیم که آدم خیلی خشک و تکبعدیای بود و سر کلاسش کوچکترین حرف غیر درسیای ازش نمیشنیدیم. وقتهایی که وارد کلاس میشد، فقط سر تکون میداد که یعنی سلام. خیلی از درسهای حفظ کردنی خوشم میاومد، معلمش هم شوت از آب در اومده بود. همیشه سر کلاسهاش با دوستانم لژ نشینی میرفتیم ته کلاس. از قضا این معلم ما صینههای خیلی بزرگی داشت که تو نگاه اول بدجوری به چشم میاومد. بندهی خدا شده بود اسباب خنده و مسخرهی ما. خیلی هم با discipline بود [به جای discipline الان عبارت فارسی و قشنگی به ذهنم نمیرسه] یه روز نفهمیدیم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آخر کلاس گفت هرکس یه برگه برداره و هر نظر، پیشنهاد یا انتقادی از کلاس داره بنویسه. ما هم نامردی نکردیم و دسته جمعی و به سرکردگی اینجانب، یه برگه برداشتیم و توی نوشتههامون تقریباً از هیچ توهین و تمسخری دریغ نکردیم. بندهی خدا خیلی بهش برخورد و حسابی دلگیر شد.
اون روز توی جمع دوستانهمون جو گیر بودیم و پشیمون که چه عرض کنم، از اینکه تونسته بودیم تا اون حد بچزونیمش، خیلی هم خرسند بودیم. طفلکی مثل مرغ پرکنده بالا و پایین میپرید و به زمین و زمان غر میزد.
شب موقع خوابیدن، کاملاً از کارم پشیمون بودم. نوشتهی ما بدجور آزار دهنده بود. راستش رو بخواین خیلی فراتر از یه شیطنت پشت نیمکتی بهش توهین کرده بودیم. مدتها عذاب وجدان داشتم و دلم میخواست یه جوری ازش بخوام که حلالم کنه. دیگه هیچ وقت ندیدمش. از یکی از دوستانم شنیدم که همون سال، همراه شوهرش برای همیشه از ایران رفته. نمیدونم؛ شاید اگه نمیرفتن هم هیچوقت روم نمیشد که ازش عذرخواهی کنم. فقط میدونم که هنوز هم وجدانم ناراحته و هر موقع یادش میافتم ناراحت میشم.
یعنی ممکنه خودش حلالم کرده باشه؟! رسم این روزگار رو خوب میشناسم. منتظرم و میدونم که یه روزی، یه جایی، یه عدهای دور هم جمع میشن و مسخرهام میکنن و دل من به همون اندازه به درد میآد...
2- پیشدانشگاهی که بودیم، یه دبیر معارف داشتیم که خیلی خیلی بدتیپ و عقایدش به غایت عصر حجری بود و با وجود سن بالایی که داشت، هرگز به حجم زیاد موهای زائدش، دست نزده بود. احتمالاً این کار رو در حد شرک به خدای واحد میدونست و میتونم مجسم کنم که از تصور همچین گناه کبیرهای، اول دستش رو گاز میگرفت و به بیرون تُف میکرد و بعد دستهاش رو بالا میبرد و به درگاه خدا توبه میکرد. خیلی هم خانم زودباور و سادهلوحی بود. دو تا ضربالمثل معروف ورد زبونش بود: 1- تو مو میبینی و من پیچش مو. 2- شتر در خواب بیند پنبه دانه! سر کلاس، در حین نکوهش بد حجابی و عشقهای کاذب و سایر نصایحش، دائماً از این دو تا ضربالمثل استفاده میکرد و کار تا جایی بالا گرفته بود که بچهها توی گفتن این ضربالمثلها باهاش همراهی میکردن و کلاس از شدت خنده منفجر میشد. جالبتر این بود که طفلکی خیال میکرد بچهها دارن به حرف بامزهی اون میخندن و خودش بیشتر از بقیه میخندید. یه روز بعد از پایان نصایح اخلاقی و لعن و نفرین عشقهای ماقبل ازدواج، یکی از بچهها که رفته بود درس جواب بده، یواشکی این بیتِ سعدی رو روی تخته نوشت:
شتر را چو شور و طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است
بچهها خیلی خندیدن و کلاس حسابی به هم ریخت. موقع پاک کردن تخته، شعره رو خوند؛ منظورش رو هم مشخص بود که فهمیده؛ ولی اصلاً به روی خودش نیاورد...
نمیدونم رنجید یا نه؛ ولی هنوز وقتی یاد اون صحنه میافتم، یه جورایی ناراحت میشم. خدا رو شکر که توی این یکی، دیگه نقشی نداشتم!