1-  اول دبیرستان که بودیم، یه دبیر اقتصاد داشتیم که آدم خیلی خشک و تک­بعدی­ای بود و سر کلاسش کوچک­ترین حرف غیر درسی­ای ازش نمی­شنیدیم. وقت­هایی که وارد کلاس می­شد، فقط سر تکون می­داد که یعنی سلام. خیلی از درس­های حفظ کردنی خوشم می­اومد، معلمش هم شوت از آب در اومده بود. همیشه سر کلاس­هاش با دوستانم لژ نشینی می­رفتیم ته کلاس. از قضا این معلم ما صینه­های خیلی بزرگی داشت که تو نگاه اول بدجوری به چشم می­اومد. بنده­ی خدا شده بود اسباب خنده و مسخره­ی ما. خیلی هم با discipline بود [به جای discipline الان عبارت فارسی و قشنگی به ذهنم نمی­رسه] یه روز نفهمیدیم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آخر کلاس گفت هرکس یه برگه برداره و هر نظر، پیشنهاد یا انتقادی از کلاس داره بنویسه. ما هم نامردی نکردیم و دسته جمعی و به سرکردگی اینجانب، یه برگه برداشتیم و توی نوشته­هامون تقریباً از هیچ توهین و تمسخری دریغ نکردیم. بنده­ی خدا خیلی بهش برخورد و حسابی دلگیر شد.
   اون روز توی جمع دوستانه­مون جو گیر بودیم و پشیمون که چه عرض کنم، از این­که تونسته بودیم تا اون حد بچزونیمش، خیلی هم خرسند بودیم. طفلکی مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می­پرید و به زمین و زمان غر می­زد.
   شب موقع خوابیدن، کاملاً از کارم پشیمون بودم. نوشته­ی ما بدجور آزار دهنده بود. راستش رو بخواین خیلی فراتر از یه شیطنت پشت نیمکتی بهش توهین کرده بودیم. مدت­ها عذاب وجدان داشتم و دلم می­خواست یه جوری ازش بخوام که حلالم کنه. دیگه هیچ وقت ندیدمش. از یکی از دوستانم شنیدم که همون سال، همراه شوهرش برای همیشه از ایران رفته. نمی­دونم؛ شاید اگه نمی­رفتن هم هیچ­وقت روم نمی­شد که ازش عذرخواهی کنم. فقط می­دونم که هنوز هم وجدانم ناراحت­ه و هر موقع یادش می­افتم ناراحت می­شم.
   یعنی ممکن­ه خودش حلالم کرده باشه؟! رسم این روزگار رو خوب می­شناسم. منتظرم و می­دونم که یه روزی، یه جایی، یه عده­ای دور هم جمع می­شن و مسخره­ام می­کنن و دل من به همون اندازه به درد می­آد...

2-  پیش­دانشگاهی که بودیم، یه دبیر معارف داشتیم که خیلی خیلی بدتیپ و عقایدش به غایت عصر حجری بود و با وجود سن بالایی که داشت، هرگز به حجم زیاد موهای زائدش، دست نزده بود. احتمالاً این کار رو در حد شرک به خدای واحد می­دونست و می­تونم مجسم کنم که از تصور همچین گناه کبیره­ای، اول دستش رو گاز می­گرفت و به بیرون تُف می­کرد و بعد دست­هاش رو بالا می­برد و به درگاه خدا توبه می­کرد. خیلی هم خانم زودباور و ساده­لوحی بود. دو تا ضرب­المثل معروف ورد زبونش بود: 1- تو مو می­بینی و من پیچش مو. 2- شتر در خواب بیند پنبه دانه! سر کلاس، در حین نکوهش بد حجابی و عشق­های کاذب و سایر نصایحش، دائماً از این دو تا ضرب­المثل استفاده می­کرد و کار تا جایی بالا گرفته بود که بچه­ها توی گفتن این ضرب­المثل­ها باهاش همراهی می­کردن و کلاس از شدت خنده منفجر می­شد. جالب­تر این بود که طفلکی خیال می­کرد بچه­ها دارن به حرف بامزه­ی اون می­خندن و خودش بیشتر از بقیه می­خندید. یه روز بعد از پایان نصایح اخلاقی و لعن و نفرین عشق­های ماقبل ازدواج، یکی از بچه­ها که رفته بود درس جواب بده، یواشکی این بیتِ سعدی رو روی تخته نوشت:
شتر را چو شور و طرب در سر است                            اگر آدمی را نباشد خر است
   بچه­ها خیلی خندیدن و کلاس حسابی به هم ریخت. موقع پاک کردن تخته، شعره رو خوند؛ منظورش رو هم مشخص بود که فهمیده؛ ولی اصلاً به روی خودش نیاورد...
   نمی­دونم رنجید یا نه؛ ولی هنوز وقتی یاد اون صحنه می­افتم، یه جورایی ناراحت می­شم. خدا رو شکر که توی این یکی، دیگه نقشی نداشتم!

خاطرات مدرسه (1)